پاسخ به شبهاتفرهنگیفصلنامه شفامعرفی آثارمقالات

هند و سند در عصر والیان مسلمان / سید علی نقی میرحسینی

هند و سند در عصر والیان مسلمان

سید علی نقی میرحسینی

اشاره:

اسلام بعد از آن که در شبه جریره عربستان طلوع کرد، به وسیله رهبران آن به اقصی نقاط عالم تبلیغ و صادر گردید. در عهد رسول خدا6 فرصت آن پیش نیامد که اسلام از شبه جریره عربستان فرا تر رود. علتش آن چند مسئله بود:

  1. رسول خدا6 به دنبال هدایت انسان ها بود نه فتح سرزمین آنها و لشکر کشی ها و کشورگشایی ها. به همین دلیل نوع سیاست تعامل گونه آن حضرت ایجاب می‌کرد که عملاً نتواند پا از سرزمین حجاز بیرون نهد.
  2. جوانی و طراوت اسلام در آن عصر بیانگر آن بود که مسلمانان به علت عدم امکانات نظامی و اندک بودن شمار و توانایی هایی سیاسی و اجتماعی ، نتوانند فراتر از حجاز بروند و به فتح سرزمین های دیگر بپردازند.

اما با رحلت رسول خدا6 رویکرد مسلمانان تغییر کرد. آنان برای نشر و تبلیغ اسلام شیوه های دیگری به کار بستند. وضعیت سیاسی و نظامی و اقتصادی آنان نیز تغییر کرده بود. نوع زندگی و سیاست و کشورداری شان با رسول خدا6 باتوجه به مسائل روز تغییر کرد. تغییر رویکرد دعوت، افزوده شدن توانایی هایی سیاسی و نظامی و مالی، باعث شد تا آنان را عملا به کشورگشایان و فاتحات سرزمین های مجاور تبدیل سازد. فتوحات مسلمانان در محورهای شمالی، غربی و شرقی صورت گرفت. نوشته حاضر روزنه‌ای مقابل شما می‌گشاید تا با چگونگی حملات مسلمانان به جنوب شرقی آسیا؛ یعنی شبه جزیره هند آشنا شویم و همراه نخستین والیان، که نخستین فاتحان عرب مسلمان هند و سند بود، به نظاره فتوحات آنان دراین بخش از جهان آن روز بنشینیم:

دسته بندی والیان عصر خلفا

والیان عرب در هند و سند را می‌توان به عناوین زیر تقسیم کرد:

  1. عصر خلفای نخستین
  2. روزگار بنی امیه
  3. دوران بنی عباس

آنچه در ذیل ملاحظه می‌کنید، اشاره‌ای است به محورهای فوق که تقدیم می‌گردد:

عصر خلفای نخستین

در عصر خلیفه دوم اسلام به بلوچستان و بنادر سند رسید. خلیفه عثمان بن ابی العاصی ثقفی را در سال 15 ق/ 632 م) به بحرین و عمان ولایت داد. او برادرش حکم را به بحرین فرستاد و خود به عمان رفت و سپاهی از راه دریا به «تانه»[1] فرستاد. و چون لشکریان بازگشتند، به عمر نامه یی نوشت و او را از کار خویش آگاه ساخت. عمر به وی نوشت: «ای ثقفی! تو کِرم بر چوب حمل کردی[2]، به خدا، اگر بلائی بر سرآنان می‌آمد معادل آن را از قوم تو می‌گرفتم.»[3] در این لشکرکشی دریایی، عثمان بن ابی العاص دو برادرش «حکم بن ابی العاص» و «مغییره بن ابی العاص» را نیز با خود برده بود که حکم را برای فتح شهر «بروص» و مغییره را برای فتح خلیج «دیبل» که هردو از شهرهای ساحلی شبه قاره هند و در نزدیکی تانه بودند، فرستاد که حملات آنان با پیروزی همراه بود.[4]

خلیفه سوم «عبدالله بن عامر بن کریز» را بر عراق ولایت داد و به وی نامه یی نوشت و دستور داد کسی را به سرحدات هند و سند بفرست  تا از حال آن دیار آگاه شود و به اطلاع خلیفه برساند. عبدالله «حکیم بن جبله عبدی» را بدین منظور فرستاد تا از نواحی و حواشی سرزمین هند اطلاعاتی به دست آورد. حکیم را هنگام بازگشت، نزد خلیفه بردند تا اطلاعات خود را تقدیم کند. او در مقابل تقاضای خلیفه گفت: «من آن بلاد را شناخته و درباره اش آگاهی بسیار حاصل کرده ام. آبش اندک، میوه اش خرماخرک و دزدش بی باک. اگر سپاه اندک به آنجا رود تباه شود و اگر بسیار باشد گرسنه ماند». و عثمان با شنیدن گزارش او، به آن سو لشکر نکشید.[5] از گزارش حکیم چنین استفاده می‌شود که او به در بیابان های ورودی شبه قاره، یعنی سیستان و مکران[6] آمده و از این سرزمین خشک و کم آب، گزارش تهیه کرده است. علاوه براین، گزارش دیگری وجود دارد مبنی بر اینکه: در عهد خلافت عثمان (23 – 35 ق)، خراسان، سیستان، قهستان، سرخس، بادغیس و… به تصرف مسلمانان در آمد. برای نخستین بار «مهلب بن ابی صفره» که از امرای بزرگ عرب بود، از حوالی مرو به کابل و زابل و سپس به هندوستان رفت و با کفّار به مبارزه پرداخت.[7]

در زمان خلافت امام علی7 مسلمانان عرب از مرزهای سند گذشتند و پس از تسخیر سیستان، نظام اداری آن را تجدید سازمان نمودند. از همان زمان بود که بخشی از مردم «جات» در منطقه سند، ارادتی عمیق نسبت به حضرت علی7 پیدا کردند.[8]  گزارش تاریخی در اختیار داریم که در پایان سال 38 و آغاز سال 39 هجری، شخصی به نام «حارث بن مره عبدی» داوطلبانه و با اجازه علی7 به ثغر هند و سند رفت و ظفر یافت و غنائمی به دست آورد. او سرانجام در سال 42 ق. با بیشتر همراهانش در سرزمین «قیقان»[9] کشته شدند.[10]

روزگار بنی امیه

والیان مسلمان سند در عصر اموی ها را به دلیل اهمیت فتوحات محمد بن قاسم، می‌توان به دو دوره «قبل از محمد بن قاسم» و «بعد از محمد بن قاسم» تقسیم کرد:

الف) والیان سند قبل از محمد بن قاسم

در سال 44 ق. هنگام سلطه معاویه «مهلب بن ابی صفره» برای فتح بخشهای از هند، بدانسو رفت و در نواحی بین مولتان و کابل، به شهرهای «بنه» و «اهواز» رسید. مهلّب سپس به منطقه «قیقان» رفت و با هجده هزار سوارترک نژاد که دم اسبهایشان را بریده بودند، مواجه شد و با آنان به جنگ پرداخت.[11] و نیز «عبدالله بن سوار بن همام عبدی» از دیگر کسانی است که در عهد معاویه به ولایت ثغر هند گمارده شد.[12] او نیز به غزای قیقان رفت و غنائمی به چنگ آورد و سپس اسبانی از آنجا برای معاویه به ارمغان آورد. و بعد از چندی دو مرتبه به آن دیار بازگشت و با سپاهیانش به دست سپاهیان ترک قیقان کشته شد.[13] همین طور، در این زمان «سنان بن سلمة بن محبق هذلی» توسط «زیاد بن ابی سفیان» که 12 سال استاندار عراق بود، به سرحدات هند و سند اعزام شد. او «مکران» را فتح کرد و همانجا بماند برخی گفته اند: «مکران» را «حکیم بن جبله عبدی» قبل از سنان فتح کرده بود. زیاد او را عزل کرد و به جایش «راشد بن عمرو جدیدی ازدی» را منصوب کرد.[14] راشد به جنگ قیقان رفت و پیروز شد و سرانجام، در جنگ «مید» و در بلاد سند به قتل رسید و «سنان بن سلمه» زمام امور را به دست گرفت. بعد از این بود که «زیاد بن ابی سفیان» او را به ولایت ثغر هند منصوب کرد. سنان دو سال در آنجا بماند.[15] و نیز در منابع تاریخی، از شخصی بنام «عباد بن زیاد سجستانی» سخن به میان آمده که احتمالاً بعد سنان بن سلمه مأموریت یافت تا به سرحدات هند و سند برود. او در ادامه سفرش، به شهر «قندهار» حمله کرد و آنجا را فتح کرد و مانند مردمان آن شهر، کلاه بلندی ساخت که آن کلاه به «عبادیه» معروف شد.[16]

آنگاه زیاد بن ابی سفیان «منذر بن جارود عبدی» مکنی به «ابوالاشعث» را بر ثغر هند ولایت داد و او برای فتح شهرهای «بوقان» و «قیقان» رفت. وی گروه های نظامی به بلاد هند فرستاد و شهر «قصدار» را فتح کرد و در آنجا اسیرانی به چنگ آورد. و سرانجام در همین شهر از دنیا رفت.[17] «ابن حری باهلی» از دیگران کسانی است که توسط «عبدالله بن زیاد» به عنوان والی سند معرفی شد و پیروزی هایی به دست آورد.[18] برخی گفته اند: عبیدالله بن زیاد، «سنان بن سلمه» را ولایت داده بود و «ابن حری باهلی» فرمانده سرایای او بود.[19]

هنگامی که «حجاج بن یوسف بن حکم بن ابی عقیل ثقفی» در عصر «عبدالملک بن مروان» والی عراق شد، «سعید بن اسلم بن زرعه کلابی» را به امارت سند و هند فرستاد.[20] او در «مکران» اقامت گزید.[21] «معاویه» و «محمد» پسران «حارث علافی»[22] بر وی خروج کردند و او را کشتند و زمام امور را به دست گرفتند.[23] سردار بعدی «محمد بن هارون بن ذراع نمری» بود که توسط حجاج به ولایت مکران و نواحی آن گماشته شد.[24] او سرانجام در جنگ پادشاه دیبل که با لشکری عظیم به جنگ او آمده بود، به جمعی از یارانش کشته شد.[25]بعد از سعید «مجاعة بن سعر تمیمی» از طرف حجاج به ولایت آن ثغور دست یافت. او بخشهایی از شهر «قندابیل» را فتح کرد. یک سال بعد، مجاعه در مکران از دنیا رفت.[26] «عبیدالله بن نبهان» و «بدیل بن طهفه بجلی» از دیگر سردارانی بود که برای رهایی زنان مسلمان[27] که در چنگ «مید»ها و «زط»ها گرفتار و ناپدید شده بودند،  به منطقه «دیبل» فرستاد که هردو در جنگ کشته شدند. حجاج کینه هندوان و ربایندگان بانوان مسلمان را به دل گرفت و برای فتح سرزمین آنان، طرح دیگر انداخت. این بار برادرزاده و دامادش «محمد بن قاسم بن محمد بن حکم بن ابی عقیل» را که حدود 17 سال عمر داشت، با امکانات بیشتر مأموریت داد تا به دره سند بشتابد و آن نواحی را فتح، و طرح ها و کارهای نیمه تمام سرداران قبلی را کامل نماید. محمد بعد از توقفی که در شیراز داشت، بعد از فراهم شدن زمینه و تهیه امکانات لازم، به سوی مکران رفت و چندی آنجا بماند و سپس به «قیزبور» آمد و آن را فتح کرد و آنگاه به «ارمائیل رفت و آنجا را نیز فتح کرد. محمد بن هارون بن ذراع که از چندی قبل، از طرف حجاج به آن نواحی اعزام شده بود، طبق دستور، به محمد بن قاسم پیوست و او را همراهی کرد. تا اینکه در نزدیکی «ارمائیل» از دنیا رفت و در «قنبل» به خاک سپرده شد. «ابوالاسود جهم بن زحرجعفی» که فرمانده محمد بن قاسم بود، او را همراهی می‌کرد. در نزدیکی «دیبل» فرود آمدند و برای حفاظت از سپاه خود ، خندقی حفر کردند و آماده نبرد و فتح شهر شدند. «دبیل» از شهرهای بزرگ و مذهبی بودائیان بود و بت بزرگی در آنجا نگهداری می‌شد. به خاطر همین بت، این شهر نزد هندوان اهمیت بسیار داشت. به همین دلیل تلاش بسیار کردند تا شهر به دست مسلمانان سقوط نکند. در اینکه چگونه از شهر دفاع کردند و مسلمانان چگونه دکل و مناره معروف و مهم آنان را منهدم کرد، درمنابع تاریخ مفصل آمده که ذکر آن مسائل مطلب را به درازا می‌کشد.[28]

کوتاه سخن آنکه مناطق مختلف سند از جمله شهرهای : دیبل، مولتان[29]، مهران، سربیدوس، سهبان، سدوسان، برهمن آباد، رور، بیلمان، سرست، گَیرج و… به ترتیب یا به زور[30] و یا به صلح[31]  فتح گردید. بعد از فراری دادن «داهر» – کارگزار پادشاه هند – از دیبل، نقشه شهر را از نو کشید و چهار هزار مسلمان را در آنجا ساکن کرد و آن را به صورت پایگاه دریایی در آورد.[32] و سلاطینی چون داهر و فرزندش «جای سنگ» کشته شدند. فتوحات محمد بن قاسم روز به روز گسترده می‌شد. حاکمانی برای اداره شهرهای فتح شده ارسال می‌کرد. شاید در همین روزها بود که در اثر خبرهای ناگوار مرکز خلافت او از ادامه فتوحات بازماند. «ولید بن عبدالملک» خلیفه اموی که حامی «حجاج بن یوسف ثقفی» و محمد بن قاسم بود، در سال 96 ق./ 715 م. در گذشت. حجاج نیز هشت ماه قبل از آن مرده بود. «سلیمان بن ولید» (96 – 99 ق / 715 – 717 م) به جای پدر نشست. او خط و مشی پدرش را کنار گذاشت. محمد بن قاسم را از سند فراخواند و در شهر واسط حبس کرد. بزرگترین فاتح مسلمان هند[33]، در زندان واسط محبوس ماند، تا آنکه از دنیا رفت.[34] البته او اولین فاتحی نبود که چنین سرنوشتی پیدا کرده بود. خیلی از سرداران و فاتحان دیگر نیز در طول تاریخ چنین سرنوشتی داشته اند. موسی بن نصیر فاتح اندلس، ابومسلم خراسانی و… از جمله کسانی اند که بعد از یک درخشش کوتاه، رو به افول نهادند و گرفتار اقبال بلند و پرآوازه خود شدند.

تحلیل نکات پنهانی

در جریان فتوحات محمد بن قاسم چند نکته نیاز به تحلیل و کاوش دارد که عبارتند از:

  1. سن محمد بن قاسم: مورخان آورده اند که او در هنگام فتح مولتان و سند هفده سال داشته است. این در صورتی است که سرداران بزرگی در سپاه اسلام وجود داشته و خیلی از اینها را قبلاً حجاج به نواحی شبه قاره اعزام کرده که فتوحات و پیروزی های آنان، عطش و ولع حجاج را فروکش نداده بود. به همین دلیل مهمترین سردارش که داماد و برادرزاده اش بود، را فرستاده تا کار را یکسره کند و «داهر» شاه هندوان را شکست دهد و درّه زیبای سند را فتح کند و گام های لرزان سپاهیان اسلام را در سند و هند، استوار سازد. وقتی به منابع تاریخی نگاه می‌کنیم، همین است که بیان شد. ولی پذیرش آن اندکی مشکل است. بعید می‌نماید که فردی به آن سن و سال چنین موفقیتی کسب کند. این در حالی است که اعراب، باتوجه به سطح فکری و اجتماعی که داشتند، با حضور سرداران بزرگ و نامدار، به جوانان کم مایه و بی تجربه کمتر توجه می‌کردند. و پیروی بزرگ سالان از جوانان کم سن و سال را تا حدودی عیب به حساب می‌آوردند. نمونه اش جریان فرماندهی اسامه در آخرین ایام عمر مبارک رسول خدا6 بود که سران و محاسن سفیدان لشکر – ظاهراً – به دلیل کم سن و سال بودن فرمانده، از او اطاعت نکردند و عزیمت به سوی دشمن را به تأخیر انداختند.

پس چه شده که مورخان سن و سال محمد بن قاسم را این قدر کم نوشته اند؟ در پاسخ باید گفت که این، به درباری بودن مورخان و قهرمان تراشی و کسب امتیازات بیشتر امویان بر می‌گردد. مورخانی که در قبال دریافت وجه، هرچه حاکمان و والیان خوش داشتند، می‌نوشتند.

  1. مدت ارسال نامه بین سند و کوفه:

مورخان آورده اند که: هر سه روز یکبار نامه محمد بن قاسم به حجاج؛ و نامه حجاج به محمد بن قاسم می‌رسید. و به وسیله همین نامه ها، حجاج دستورات لازم را ارائه می‌کرد. با این حساب، در واقع همین مدیریت قوی حجاج و باهوشی و سرعت عمل محمد باعث شکسته شدن حصار شهر شده و زمینه فتح سند فراهم گردیده است. آیا چنین چیزی امکان دارد؟  چگونه ممکن است نامه‌ای از سند و مولتان به مدت سه روز – آنهم با وسایل سفر آن روز که بهترینش اسب بوده –  به کوفه برسد؟ و یا برعکس، نامه‌ای با همین ویژگی ها از کوفه به سند و مولتان برسد؟ این مسئله اندکی ابهام دارد و بعید به نظر می‌رسد. وقتی بعد مسافت بین سند و کوفه و نیز وسائل سفر آن روز را  که بهترینش اسب و شتر بوده، در نظر بگیریم؛ متوجه می‌شویم که این نیز ساخته و پرداخته مورخان درباری است. آنان بدان جهت که کارهای سرداران و درباریان را مهم و خارق العاده نشان دهند، هرچیزی که آنان گفته اند، نوشته اند. دو نکته فوق از همین چیزهاست که باور کردنش برای خواننده امروزی، مشکل است.

  1. از ضمن بیان مورخان استفاده می‌شود که گرفتار شدن زنان مسلمان به دست کافران مید و زط و هندوان، غیرت حجاج به جوش و خروش آمد و برای نابودی و انتقام از آنان به فکر فتح سرزمین آنان برآمد و سردارش محمد بن قاسم را بدان سو اعزام کرد. این برداشت نیز صحیح به نظر نمی رسد. تنها عاملی که حجاج را واداشت به فتح هند و سند دست بزند، طمع مالی و توسعه فتوحات بود. زمانی به این حقیقت پی می‌بریم که غنایم جنگی سند و مولتان را همراه سر بریده «داهر» نزد حجاج می‌برند. حجاج به غنایم نگاه می‌کند و آنها را می‌شمارد. به مصارفی که برای سامان دادن این فتح هزینه شده می‌اندیشد. می‌بیند که «شصت هزار هزار درهم خرج کرده ولی صد و بیست هزار هزار» برگردانده اند، با خوشحالی می‌گوید: «خشممان را آرام کردیم و انتقاممان را کشیدیم و شصت هزار هزار و سر داهر را نیز زیادی آوردیم.»[35] از این گفتار او می‌توان به اهدافش پی برد. و خاطر نشان کرد که اگر هدف او نجات زنان مسلمان بود، هرگز با این غنائم نباید رضایت حجاج جلب می‌شد و طوفان خشمش فرو می‌نشست. زیرا غنایم جنگی، هرچند مهم و ارزشمندند، اما هرگز جای بی حرمتی به زنان مسلمان را نمی گیرد و خلأ به وجود آمده را پر نمی کند.

ب) والیان سند بعد از محمد بن قاسم

بعد از محمد بن قاسم، همچنان از شام  برای اداره سند، والیانی فرستاده می‌شد. «یزید بن ابی کبشه سکسکی» در زمان «سلیمان بن عبدالملک» (96 – 99 ق.)، به جای محمد بن قاسم، به ولایت سند گماشته شد.[36] او 18[37] روز بعد از ورود به سند از دنیارفت و به دستور سلیمان «حبیب بن مهلّب» جایش را گرفت.[38]

در زمان «عمر بن عبدالعزیز»(99 – 101 ق)، «عمرو بن مسلم باهلی» والی سند شد.[39]

در زمان «یزید بن عبدالملک» (101 – 105 ق)، «هلال بن احوز تمیمی» به ولایت سند رسید و به جنگ فرزندان «مهلب» که به سند گریخته بودند، شتافت. در این ناآرامی های داخلی، شش فرزند مهلب کشته شدند.[40]

«هشام بن عبدالملک» (105 – 125 ق.)، «جنید بن عبدالرحمن مری» را به ولایت سند گمارد.[41] جنید به دبیل و سپس کنار شط مهران رفت. و در نهایت در محل بنام «بطیحه خاوری» در مقابل «حلیشه» فرمانروای هندوان به جنگ پرداخت. حلیشه را به اسارت گرفت و او را کشت. بعد از مرگ حلیشه «صصه» پسر داهر فرار کرد. اندکی بعد، جنید باتوطئه او را گرفت و کشت.[42] سپس شهرهای «مرمد»، «مندل»، «دهنج»، «بروص»، «به این»، «بهریمد»، «بیلمان» و… را گشود. در پایان عمر، ضعف و سستی به جنید دست داد. به همین دلیل در نزدیکی «دیبل» در آبی که به «گاومیش» معروف بود، غرق شد و از دنیا رفت. [43] بعد از جنید، «تمیم بن زید عتبی» به ولایت سند رسید. او از مردان کریم عرب بود. در بیت المال سند ده هزارهزار درهم طاطری(نقره هندی) بیافت و به سرعت آن را خراج کرد. در روزگار او مسلمانان، بلاد هند را ترک کردند.[44] بعد از تمیم نوبت به «حکم بن عوانه کلبی» رسید که والی سند شد. او اهل شام بود. در زمان او اهل هند، جز مردم قصه، عصیان کرده بودند. مسلمانان را پناهگاهی نبود. به همین دلیل در آن سوی دریاچه نزدیک هند، شهری «محفوظه» را ساخت و آن را پناهگاه مسلمانان ساخت. بعد از مدتی به «عمرو بن محمد بن قاسم ثقفی» که جانشین او برسواران بود[45]، دستور  داد تا در این سوی دریاچه شهر «منصوره» را بسازد. حکم سرانجام در آن دیار به قتل رسید. [46]  عمرو بن محمد و «یزید ابن عرار» که از همراهان حکم بود، بر سر جانشینی او نزاع کردند. خبر نزاع آنان به گوش «یوسف بن عمر» رسید. او خبر را به اطلاع «هشام بن عبدالملک» (105 –  125ق) در شام رساند. هشام به او نوشت: «اگر عمرو بن محمد» به کهولت رسیده، او را والی قرار ده» یوسف که خود ثقفی بود، به عمرو بن محمد متمایل شد و او را والی قرار داد و فرمان حکومت سند را برای او نوشت.  پس ابن عرار را گرفت و به زندان انداخت و بر وی بند نهاد.[47]  و چون ولید بن یزید (ولید دوم = 125 – 126ق.) به قدرت رسید، «عمرو بن محمد بن قاسم» را عزل کرد و «یزید بن عرار» را به حکومت سند برگزید.[48]

دوره بنی عباس

اولین والی سند بعد از به قدرت رسیدن عباسیان و در زمان حکومت «ابوالعباس عبدالله سفاح» (132 – 136 ق) «ابراهیم بن عباس» بود.[49] بعد از او «مغلس عبدی» حاکم بعدی سند شد که توسط ابومسلم عبدالرحمن بن مسلم (ابومسلم خراسانی) به این سمت انتخاب شد. او بعد از مدتی اندک، توسط «منصور بن جمهور کلبی» که در سال 132 ق. به عنوان آخرین عامل بنی امیه در سند سلطه می‌راند[50]، به قتل رسید. چون خبر به ابومسلم رسید، «موسی بن کعب تمیمی» را به جای«مغلس» برگزید.[51] موسی و منصور درگیر شدند. منصور شکست خورد و برادرش «منظور بن جمهور» کشته شد. منصور فرار کرد. عبورش به صحرای ریک زار افتاد و از تشنگی با یارانش جان دادند.[52] موسی قدرت را قبضه کرد. شهر منصوره را مرمت نمود و مسجد آن را توسعه داد.[53]  موسی بن کعب هنگامی که از سند باز می‌گشت، پسرش «عیینة» را جانشین خود ساخت. او از فرمان منصور دوانیقی(136 – 158 ق.) سرپیچی کرد.[54]  و جمعی ازمردم ربیعه و یمن را که همراه او بودند و با او به مخالفت برخاسته بودند، کشت.[55] سپس «عمر بن حفص بن عثمان بن قبیصه بن ابی صفره»[56] که به «هزارمرد» معروف بود، از طرف منصور، والی سند شد. [57]  عیینه از ورود او جلوگیری کرد. [58]در زمان همین والی بود که «عبدالله بن محمد بن عبدالله» مشهور به «اشتر» که از نسل امام علی7 بود، در سال 151 ق. یا 154 ق. به طلب خلافت آل علی نزد وی آمد. ولی منصور در همین سال او را عزل کرد و به جایش «هشام بن عمرو تغلبی» را به سمت والی سند برگزید[59]. این والی به جنگ «عبدالله اشتر» و همراهانش رفت و او را به شهادت رساند سر از تنش جدا کرد و جسدش را به رود «مهران» انداخت. سر آنان را نزد منصور عباسی فرستاد.[60]  هشام در زمان قدرت خود بر سند، بخشهای از هند و کشمیر را فتح کرد. همین طور مولتان را تسخیر نمود و سپس به قندرهار آمد و آن را گشود و بت آنجا را شکست و به جای آن مسجدی بنا کرد.[61]  منصور بعد از هشام، «داود بن یزید بن حاتم» را والی سند کرد.[62] همین طور در این زمان شخصی بنام «محمد بن اشعث» در سند والی بوده.[63] بعد از او منصور «معبد بن خلیل تمیمی» را در سند به حکومت رساند.[64] وی در سال 159 ق. و در زمان مهدی عباسی (158 – 169 ق)، از دنیا رفت به جای او «روح بن حاتم» – به اشاره ابوعبیدالله وزیر- به امارت سند دست یافت.[65] مهدی عباسی احتمالاً بعد از محمد بن خلیل، امارت سند را به «بسطام بن عمر»[66]  و سپس به «روح بن حاتم مهلبی»[67] و آنگاه در سال 161 ق. «محمد بن اشعث خزاعی» را والی سند قرار داد.[68] و بعد از فرزندش «نصر بن محمد بن اشعث خزاعی» به حکومت سند دست یافت. و بعد از او سند به حوزه حکومت «محمد بن سلیمان بن علی هاشمی» ضمیمه شد. و او «عبدالملک بن شهاب مسمعی» را به کار حکومت سند گماشت. او کمتر از ده روز بر سر کار بود که حکومت سند دو مرتبه به «نصر بن محمد بن اشعث خزاعی بازگردانده شد.[69] و بعد از او «زبیر بن عباس» از اولاد «قثم بن عباس بن عبدالمطلب» از طرف مهدی عباسی به حکومت سند منصوب شد. هنوز زبیر به سند نرسیده بود که مهدی از کرده خود پشیمان شد و به جای زبیر «مصبح بن عمرو تغلبی»[70] را به سمت والی سند برگزید.[71] مهدی بعد از مصبح، حکومت سند را به غلامش «لیث بن طریف» بخشید. لیث به شهر منصوره آمد و یک ماه آنجا اقامت گزید و جت ها را نابود ساخت.[72]  چندی بعد، و احتمالا در زمان «هارون الرشید» (170 – 193 ق.) شخصی بنام «سالم یونسی» مولای اسماعیل بن علی، به حکومت سند دست یافت. سالم روش پسندیده در پیش گرفت. با این وجود، چیزی نگذشت که پستش را به «اسحاق بن سلیمان بن علی هاشمی» واگذار کرد[73]. اسحاق نیز با تمام پارسایی که داشت، چیزی نگذشت که جایش را به «طیفور بن عبدالله بن منصور حمیری» داد. در زمان او جنگی بین نزاری ها و یمنی ها درگرفت. بعد از مدتی «سعید بن سلم بن قتیبه» والی سند شد. چندی بعد سعید جایش را به «محمد بن عدی ثعلبی» واگذار کرد. مردم مولتان بر او شوریدند و او را کشتند. هارون الرشید حکومت سند را به شخصی بنام «عبدالرحمن» داد و بعد از او «ایوب بن جعفر بن سلیمان» حاکم سند شد و بعد از وی در سال 184 ق. «مغیره بن یزید بن حاتم مهلبی» به حکومت سند انتخاب گردید. در زمان داود بود که دیگربار اختلاف یمنی ها و نزاری ها بالا گرفت. نزاری ها تصمیم گرفتند آن بلاد را به چهار بخش تقسیم کنند. ربعی برای قریش، ربعی برای قیس، ربعی برای ربیعه و یمنی ها را بیرون کنند. درهمین ایام بود که مغیره به منصوره رسید. دروازه های شهر را بستند و او را به شهر راه ندادند. هر طوری بود مغیره وارد شهر شد. بر نزاریان سخت گرفت و با آنان به جنگ پرداخت. مغیره شکست خورد. برادرش «داود بن یزید بن حاتم» که مسئولیت اصلی سند به عهده اش بود، به کمک برادر آمد. نزاریان بسیار به قتل رساند. رهسپار منصوره شد. بیست روز با اهل آن شهر جنگید.[74] بعد از او که مصادف با ایام خلافت مأمون بود «بشر بن داود» والی سند گردید، به شرط آن که سالی هزار هزار درهم بپردازد[75]. او بعد از اندکی، سر به عصیان و نافرمانی نهاد. مأمون «غسان بن عباد ابن ابی الفرج» (متوفای 216 ق) که پسر عموی «فضل بن سهل» وزیرمأمون بود را در سال 213 ق. سوی «بشر بن داود» فرستاد.[76] بشر به امان نزد وی آمد. غسان او را به «مدینة السلام» برد و به جای خود «موسی بن یحیی بن خالد بن برمک» را بر سند نهاد.  موسی بن یحیی «باله» پادشاه شرقی را کشت. چندی بعد موسی مرد و پسرش «عمران بن موسی» به جایش نشست.[77]  معتصم عباسی (218 – 227 ق) عمران را به سمت والی سند انتخاب کرد. عمران بعد از شکست «زط»ها در «قیقان»، شهر «بیضاء» را بنا نهاد و سپاهیانش را در آن سکونت داد. سپس به منصوره و قندابیل و در نهایت به جنگ «میدیان» رفت و بعد از کشتن سه هزار تن از آنان، سد «مید» را ساخت. در زمان زعامت عمران بود که بین «نزاریان» و «یمانیان» اختلاف افتاد. عمران جانب یمانیان را گرفت. «عمر بن عبدالعزیز هباری» نزد او رفت و او را در حال غفلت به قتل رساند. جد این عمر، از جمله کسانی بود که با «حکم بن عوانه کلبی» به سند آمده بود.[78]

«فضل بن ماهان» شهر «سندان» را فتح کرد. بعد از مرگ او «محمد بن فضل بن ماهان» به جایش نشست. بعد از بازگشت او، برادرش «ماهان بن فضل» بر سندان حکومت می‌کرد. بین دو برادر اختلاف افتاد. هندیان جانب ماهان را گرفتند و محمد را کشتند. این حوادث در زمان معتصم اتفاق افتاد. [79] و نیز در عصر این خلیفه، «عنبسةبن اسحاق ضبی» عامل سند بود. او قسمت بالای مناره بتخانه معروف «دیبل» را خراب کرد و در محل آن زندانی به وجود آورد و از سنگ های دکل و مناره های شهر دیبل که در فتح محمد بن قاسم از بین رفته بود، در مرمت شهر استفاده کرد؛ لیکن قبل از اتمام کار، معزول شد و پس از او «هارون بن ابی خالد مروروذی» به ولایت سند رسید و در همانجا کشته شد.[80]  همین طور در زمان خلافت معتصم «افشین» والی بلاد سند شد.[81]

در روزگار متوکل عباسی (232 – 247 ق) «هارون بن ابی خالد»، عامل سند بود که در سال 240ق. درگذشت بعد از مرگ او «عمربن عبدالعزیز سامی» منسوب به «سامة بن لوی» که بزرگ آنجا بود، به متوکل پیشنهاد داد که اگر والی آن بلاد شود، از عهده اداره کردن و نگهداری آن برخواهد آمد. متوکل پیشنهاد او را پذیرفت. هارون تا پایان دوره متوکل برسر کار بود.[82]

اختلاف، عامل توقف مسلمانان در شرق آسیا

در پایان این بخش، ضروری است که به نکات زیر توجه نماییم:

  1. بی ثباتی سیاست های خلفا در هند و سند

وقتی به سیر تغییر و تعویض های والیان سند توجه کنیم، در می‌یابیم که سیاست های خلفای اموی و عباسی، بویژه در مورد هند و سند خیلی زود دچار تغییر و تبدیل می‌شده که این بیانگر تزلزل و عدم آرامش سیاسی آنان در این منطقه است. شاید یکی از دلایل آن، بُعد مسافت و دوری از مرکز خلافت اسلامی باشد، ولی این، به آن معنا نیست که رفتارهای نامعقول خلفا و رجال طراز اول دستگاه خلافت در این ناآرامی ها و بحران ها دست نداشته اند. به دیگر عبارت، تحولات لحظه‌ای هند و سند، بیانگر عدم آرامش و تحول خیز بودن مرکز خلافت است. و در واقع تب همین دگرگونی های مرکز،  چهره نواحی دورتری چون هند و سند را برافروخته و ملتهب می‌سازد. اینکه والیان خیلی سریع و حتی بعد از چند روز تغییر می‌کند، و حتی بالاتر از این، شخصی به سمت والی انتخاب می‌شود، ولی هنوز به سوی سند راه نیفتاده و به سند نرسیده از وظیفه اش عزل می‌گردد؛ بیانگر این واقعیت است که خلفا و رجال سیاسی خلافت در داخل دستگاه اداری خود مشکلات فراوان داشتند.

  1. درگیری های داخلی مسلمانان

با فتح سند و راه یابی مسلمانان به این دیار، گروه های مختلف و طوایف گوناگون اعراب، در قالب نظامی، تجاری، تبلیغی وارد شبه قاره هند شدند. هرچند هند برای آنان محیط تازه و نو بود و شرایط مخصوص خود را داشت. و می‌طلبید که آنان حول مسائل چون «عربیت» و «اسلامیت» به هم نزدیک شوند و از اختلافات و نزاع های داخلی پرهیز کنند؛ اما با کمال تأسف می‌بینیم که قتل و کشتارهای بین اعراب در سرزمین هند به شدت ادامه دارد. کشتارهایی که به دلیل اختلافات سیاسی، مذهبی و قبیله‌ای در شام و بغداد صورت می‌گرفت. طرفداران والی قبلی با والی جدید درگیر می‌شدند و حتی از ورود والی جدید به شهر جلوگیری می‌کردند. علویانی چون عبدالله اشتر و همراهانش که به دلیل محدودیت هایی که در مرکز خلافت اسلامی برای آنها اعمال می‌شد، در هند نیز اعمال می‌گردد و بیشتر آنان به همین جرم به قتل می‌رسند. علاوه بر این، جنگ های داخلی قبایل مختلفی چون: یمنی ها و نزاری ها که هم ریشه قبیله‌ای دارد و هم ریشه مذهبی. و چه بسا در سایه شوم این اختلافات، خیلی از نیروها و توانایی های مالی و انسانی مسلمانان در مقابل هندوان به تعلیل رفت و از توانایی هایی آنان کاسته شد و مانع پیشروی بیشتر آنان گردید. و اگر این اختلافات و جنگ های داخلی به وقوع نمی پیوست، به یقین افتخارات و امتیازات آن شرق آسیا را فرا می‌گرفت و خیلی بیشتر از امروز، سایه اسلام در شرق دور به درخشش می‌آمد. به هر صورت، عمق این اختلافات از لابلای این نوشتار کاملاً مشهود است.

فهرست منابع

  1. ايرانشهر در جغرافياى بطلميوس، يوزف ماركوات (متوفای 1930 م)، انتشارات طهوری، تهران، 1383 ش.
  2. تاریخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد بن خلدون (متوفای 808 ق)، ترجمه عبدالمحمد آیتی، مؤسسه مطالعات وتحقیقات فرهنگی، اول، 1363 ش.
  3. تاریخ سیستان، مجهول المؤلف (قرن 5)، تحقیق ملک الشعرای بهار، کلاله خاور، دوم، تهران، 1366 ش.
  4. تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب ابن واضح یعقوبی (متوفای بعد از 292 ق)، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، انتشارات علمی و فرهنگی، ششم، تهران، 1371 ش.
  5. تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، اساطير، پنجم، تهران 1375ش.
  6. زین الاخبار، ابوسعید عبدالحیی بن الضحاک بن محمود گردیزی، با مقدمه آقا میرزا محمد خان قزوینی، کتابخانه ادب، تهران، 1315 ش. و نیز : به اهتمام دکتر رحیم رضا زاده ملک، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، اول، تهران، 1384 ش.
  7. سلسلة التواریخ یا اخبار الصین والهند، سلیمان تاجر سیرافی (قرن سوم)، انتشارات اساطیر، تهران، 1381 ش.
  8. شیعه­درهند، سید عباس­اطهررضوی، ج1،اول، دفترتبلیغات اسلامی، قم،1376 ش.
  9. فتوح البلدان، ابوالحسن احمد بن یحیی بلاذری(متوفای 279 ق)، ترجمه محمد توکل، نشر نقره، اول، تهران، 1337 ش.
  10. الفتوحات اسلامیه لبلاد الهند والسند، سعد حذیفه الغامدی، اول، مرکز الدراسات والاعلام، ریاض، 1417 ق/ 1996 م.
  11. فرزندان ابو طالب، ابو الفرج على بن الحسين اصفهانى (م 356) ، ترجمه جواد فاضل، كتابفروشى على اكبر علمى، تهران، 1339ش.
  12. الکامل فی التاریخ، عزالدین علی بن اثیر (متوفای 630 ق)، ترجمه ابوالقاسم حالت و عباس خلیلی، مؤسسه مطبوعاتی علمی، تهران، 1371 ش.
  13. معجم البلدان، یاقوت حموی بغدادی (متوفای 626 ق)، دار صادر، دوم، بیروت، 1995 م.

 

[1] . از شهرهای بندری ساحل اقیانوس هند که در نزدیکی ببئی قرار دارد. (سلسلة التواریخ یااخبار الصین والهند، ص 20)

[2] . اشاره به آسیب پذیری افراد در سفر دریایی است که اگر کشتی خرد شود آنان نیز به هلاکت خواهند رسید.

[3] . سلسلة التواریخ یا اخبار الصین والهند، ص 20؛ فتوح البلدان، ترجمه، ص 602.

[4] ه[4] . از شهرهای بندری ساحل اقیانوس هند که در نزدیکی بمبئی قرار دارد. (سلسلة التواریخ یااخبار الصین والهند، ص 20)

[5] . فتوح البلدان، ص 602 – 603.

[6] . مکران شهری بود که از غرب به کرمان، از شرق به  هند، از شمال به سیستان و از جنوب به دریا محدود می شد. (معجم البلدان، یاقوت حموی، ج 5، ص 180.)

[7] . شیعه در هند، ص 71.

[8] . شیعه در هند، ج 1، ص 229.

[9] ناحیه ای بین مولتان و کابل و از شهرهای مرزی هند. (ايرانشهر در جغرافياى بطلميوس، ص 176) و به تعبیر بلاذری (از بلاد سند و نزدیکی خراسان). (فتوح البلدان، ص 603)

[10] . فتوح البلدان، ص 603.

[11] . فتوح البلدان، ص 603.

[12] . تاریخ یعقوبی، ترجممه، ج 2، ص 168.

[13] . فتوح البلدان، ص 604.

[14] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 168.

[15] . فتوح البلدان، ص 604 – 605.

[16] . فتوح البلدان، ص 605.

[17] . فتوح البلدان، ص 606.

[18] . فتوح البلدان، ص 606.

[19] . فتوح البلدان، ص 606.

[20] . تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالحمد آیتی، ج 2، ص 219.

[21] .تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 228.

[22] . وی ربان بن حلوان بن عمران بن حاف بن قضاعه معروف به علافی بود.

[23] . فتوح البلدان، ص 607.

[24] . فتوح البلدان، ص 607.

[25] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 228.

[26] . فتوح البدان، ص 607.

[27] . شاه جزیره «یاقوت» زنان مسلمانی را که در بلاد وی به دنیا آمده و پدران بازرگانشان از دنیا رفته بودند؛ برای تقرّب جستن نزد حجاج، به وی هدیه کرد. افراد قوم «مید» که در واقع حکم دزدان دریایی امروزی را داشتند، کشتی حامل زنان را به سرقت بردند. این خبر به حجاج رسید، به «داهر» که شاه هندوان بود، پیام داد که زنان مسلمان را آزاد کند. اما او اظهار داشت که زنان را دزدان گرفته اند و از دست او کاری ساخته نیست. حجاج از این برخورد ناراحت شد و «عبیدالله بن نبهان» و «بدیل بن طهفه بجلی» را به ترتیب به جنگ داهر در منطقه دیبل فرستاد که هردو در جنگ کشته شدند. (فتوح البلدان، ص 607 – 608).

[28] . جهت اطلاع بیشتر: ر.ک: الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ترجمه، ج 13، ص 140 – 144؛ فتوح البلدان، ص 608 – 617.

[29] . این شهر که از شهرهای مهم سند به حساب می آمد در سال 90 – 93 ق / 711- 714 توسط محمد بن قاسم فتح شد.

[30] . تاریخ خلیفه بن خیاط، ج 1، ص 308؛ فتوح البلدان، ترجمه، ج 2، ص 613.

[31] . فتوح البلدان، ترجمه، ج 2، ص 611.

[32] . فتوح البلدان، بلاذری، ترجمه، ج 6، ص 610.

[33] .  در مورد فتوحات اسلام در هند، بویژه جنگهای محمد بن قاسم و قتل «داهر» (ر.ک: الفتوحات الاسلامیه لبلاد الهند والسند، سعد حذیفه الغامدی، فصل اول، از ص 25 تا 107).

[34] . شیعه در هند، ص 231.

[35] . فتوح البلدان، ص 614.

[36] . فتوح البلدان، ص 614 – 615.

[37] . الکامل، ترجمه، ج 13، ص 196.

[38] . فتوح البلدان،  ص 616.

[39] . الکامل، ترجمه، ج 13، ص 196.

[40] . فتوح البلدان، ص 617.

[41] . فتوح البلدان، ص 617.

[42] . فتوح البلدان، ص 617.

[43] . فتوح البلدان، ص 618.

[44] فتوح البلدان، ص 619.

[45] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 295.

[46] . فتوح البلدان، ص 620.

[47] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 295 – 296.

[48] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 308.

[49] . تاریخ سیستان، ص 136.

[50] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 341؛ الکامل فی التاریخ، ترجمه، ج 15، ص 79.

[51] . فتوح البلدان، ص 620؛ الکامل فی التاریخ، ترجمه، ج 15، ص 87.

[52] . الکامل فی التاریخ، ترجمه، ج 15، ص 87.

[53] . فتوح البلدان، ص 621.

[54] . الکامل فی التاریخ، ترجمه، ج 15، ص 284.

[55] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 363.

[56] . تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ج 2، ص 309.

[57] . فتوح البلدان، ص 621.

[58] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 363 – 364.

[59] . ایرانشهر در جغرافیای بطلیموس، ص 174.

[60] . تاریخ طبری، ج 6، ص 291؛ فرزندان آل ابی طالب، ترجمه، ج 2، ص 39؛

[61] . فتوح البلدان، ص 621.

[62] . فتوح البلدان، ص 621.

[63] . الکامل فی التاریخ، ترجمه، ج 15، ص 79.

[64] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 364.

[65] . تاریخ ابن خلدون، ترجمه، ج 2، ص 325.

[66] . تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 324.

[67] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 398.

[68] . تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 324.

[69] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 398.

[70] . طبری نام این والی را «سطیح بن عمرو» (تاریخ طبری، ج 6، ص 379) و ابن اثیر «بسطام بن عمرو» آورده است. (الکامل، ج 5، ص 56).

[71] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 398 .

[72] .تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 399.

[73] . تاریخ ابن خلدون، ترجمه، ج 2، ص 341.

[74] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 413 – 414.

[75] . الکامل، ترجمه، ج 16، ص 304.

[76] . الاعلام، ج 5، ص 311، زین الاخبار، ص 296.

[77] . فتوح البلدان، 622.

[78] . فتوح البلدان، ترجمه، ج 6، ص 622.

[79] . فتوح البلدان، ترجمه، ج 6، ص 623.

[80] . فتوح البلدان، ترجمه، ج 6، ص 611.

[81] . الکامل، ترجمه، ج 17، ص 114.

[82] . تاریخ یعقوبی، ترجمه، ج 2، ص 520.

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا