علوم و معارف اسلامیفرهنگیفصلنامه شفافلسفه و کلاممقالات

اهل­بيت از نگاه پير هرات / رحمت الله ضيايي اُرزگاني

اهل­بيت: از نگاه پير هرات

رحمت الله ضيايي اُرزگاني

اين گلستان غنچه­ ها بسيار دارد، بو کنيد.

 (بيدل)

اشاره:

پس از انتشار چندين مقاله از نگارنده در شماره­گان پيشين مجله شفاء، درباره قلّه­هاي انديشه علمي کشور، بلکه جهان، يعني مولانا جلال الدين بلخي، سنائي غزنوي و شيخ الرئيس ابن سينا، برخي دوستان آشکارا يا با اشاره گفتند: شکي نيست که در سابق اين خطه (افغانستان) صدف مرواريدهاي علم و حکمت و گنجينه ياقوت سخن بوده که افکار بلندشان جهان را پر کرده اند، اکنون بگوئيد چه داريم و چه اندازه، ميراث گذشتگان را پاس داشته­ايم؟ اين پرسش ممکن است براي خواننده­گان ديگر نيز پيش آيد.

در پاسخ دو نکته را ياد­آور مي­شويم:

1- بي­ترديد از انديشه­هاي بلند شخصيت­هاي علمي هر روز و هر ساعت در اقصي نقاط جهان در مراکز و محافل علمي استفاده ميشود؛ آنان، از ميان بشريت رخت بر نبسته­اند و هرگز نخواهد رفت. « فزوني علم موجب فزوني جان است، جان ابدي است، مرگ و فنا ندارد.» بنابراين، انديشوران تمدن­ساز، به بلنداي انديشه و فکر زنده، چون آفتاب مي­تابند؛ اين شعار نيست، يک حقيقت است. ما شخص مولانا، فرزند «بها ولد»، از بلخ و وطندار خودمان را تنها از اين روي، نمي­ستاييم. ما به شخصيت بلند علمي و معنوي او ارج مي­نهيم، بگونه­ي که هم اينک حرارت و حلاوت سخنانش که برخاسته از جهان بيني اوست، دل­ها را مي­ربايد و ترنمات آسماني­اش پنجه در اعماق جان آدميان مي­اندازد، اين مولانا را در «مثنوي معنوي» و «ديوان شمس» مي­بينيم و مورد خطاب و عتاب او هستيم، او هم اکنون به ما مي­گويد: اي پيش قراولان کاروان تمدن و خفتگان در بستر تجدّد! به پا خيزيد، « زآن­که بد مرگي است اين خواب گران»

2- آشنائي با سابقه تمدني و چهره­هاي ماندگار يک کشور، بي ترديد در شکوفايي استعدادها و پويايي انديشه­ها اثر گذار است. افراد يک کشور وقتي بدانند که ريشه­دار و صاحب تمدن شگرف و پويايي بوده­اند که در اثر عوامل متعدد، طوري از ميان رفته که اکنون خَلف آن سَلف، تيشه به ريشه مي­زنند و بر شاخه نشسته، بُن مي­برند، در عصري که اقوام ديگر در جِد و جهد در تصرّف افلاک برآمده­اند، اين قوم به خواب غفلت «حواله به تقدير مي­کنند»، شايد به خود آيند و با نگاهي به گذشته خويش، بيدار شوند و با همت و تلاش، عقب­ماندگي­ها را جبران نموده، مَجد و عظمت از دست رفته را دوباره بيابند. به آن اميد که:

«خورشيد از آن دور از آن قلّه پر برف                        آغوش کند باز همه مهر و همه ناز»

بنابر اين در نبشته پيش­رو، بر اساس همين انگيزه درباره انديشه­هاي يکي ديگر از شخصيت­هاي بزرگ کشور، سخن مي­گوييم که نقشي اساسي در رشد و تعالي فرهنگ و تمدن اسلامي داشته است، با وجود هزار سال فاصله زماني هم­چنان مي­توانيم از سخنان لبريز از معاني وي نصيب ببريم و استفاده­هاي نيکو کنيم، به طور قطع، قرن­ها و قرن­ها نيز اين حسن استفاده ادامه خواهد داشت، او همان پير هرات است که سخنان مسجع­ و نصايح بلندش، شهرت جهاني دارد.

زندگي­نامه:

ابواسماعيل عبد الله ابي منصور محمد انصاري هروي، ملقب به شيخ الاسلام، درسال 396 ق در کهندژ هرات ديده به جهان گشود.

هرات به هنگام زاده­شدن خواجه عبدالله انصاري از نظر علوم و معارف اسلامي در اوج شکوفايي بود. مدارس علوم ديني متعدد در شهر وجود داشت. در آوان کودکي عبدالله انصاري، ده­ها تن از عالمان و مفسّران و محدّثان و فقيهان بزرگ و نامي در اين شهر زندگي مي­کردند، عبدالله با مراجعه به آنان و تلمّذ نزد آنان از سفر به شهرهاي ديگر بي­نياز بود. اين بي­نيازي تا آن­جا بود که چون عبدالله در سال 417 هجري به نيشابور مسافرت کرد نه تنها بدان پايه از علم نائل آمده بود که بتواند بر بعضي از محدثان آن شهر ايراداتي بگيرد و موجب شگفتي آنان شود، بلکه خود بنا به درخواست علماي آن شهر بر آنان حديث املاکند.

ذهبي، چهل تن از استاداني را که عبدالله انصاري نزد آنان در هرات علم آموخت نام مي­برد که هرکدام در فن خويش از مشاهير بوده­اند. شيخ الاسلام، خود گفته است من از سيصد تن حديث استماع کرده­ام و املا نوشته­ام.[i] شهر هرات از نگاه علوم ديني مانند حديث، فقه، عرفان و… چنان در اوج بوده است که شيخ بزرگ مکه، ابوالحسن سيرواني، به مريدان و صوفيان توصيه مي­کرد تا به زيارت و ديدار مشايخ آن­جا بروند.[ii] شايد سفر تاريخي عارف نامدار نيشابور ابوسعيد ابوالخير به اين شهر در همين راستا بوده است، او خطاب به مردم هرات گفت: «يا اًهلً هًرة انّي اًريکُم بًخًيرِ…»[iii]

نظامي سمرقندي، اديبانه و دل‏انگيز، اين شهر تاريخي را وصف کرده است. او ماندگاري نصربن احمد آل سامان (301-331 هـ.) را در هرات، خّرمي و شادابي زايد الوصف اين شهر مي­داند. به گفته وي هرات آن زمان برخوردار از هزار جويبار پرآب و گياه بوده است که هر کدام لشگري را بسنده بود و هم­چنين ميوه‏هاي متنوع و منحصر به فردي داشته که در جاهاي ديگر به دست نمي­آمدند، وي از صدوبيست گونه انگور که هر يک از ديگري نازک­تر و خوش­تر بوده­اند ياد مي­کند که بهترين آن­ها پرنياني، کلنجري، تُنُک پوست، تُرد و بسيار پرآب­اند.

به گفته ايشان «اميرنصر ساماني چون از اين ثمرات خوشش آمد، زمستان را در آن­جا مقام کرد و بهار اسبان به بادغيس فرستاد و چون تابستان در رسيد، گفت: «به کجا روم که ازين خوشتر تفرجگاه نباشد» و هم­چنين فصلي به فصلي مي‏انداخت تا چهارسال براين منوال گذشت، سرانجام کسان و نزديکانش دست در دامان رودکي زدند و او سرود «بوي جوي موليان آيد همي» را در پرده عُشاق انداخت و چنان در امير اثر کرد که پاي برهنه در رکاب نهاد و به سوي بخارا شتافت.»[iv]

پس از شکست و اسارت سلطان سنجر[v] در 548 ق و مرگ او در 552 ق، هرات تنها شهر بزرگي بود که به سبب باروي بزرگ و مستحکمش از آسيب مصون ماند.[vi]

آخرين گزارش‏ها از شهر هرات پيش از مغول از آنِ ياقوت حموي است که در سال 607 هجري، يک­ سال پس از درگذشت فخر رازي و به هنگام سلطه خوارزمشاهي از اين شهر ديدن کرده است . «ياقوت» هرات را شهري بزرگ و از امهّات شهرهاي خراسان وصف کرده و گفته است: آن­گاه که من در هرات بودم شهري باشکوه­تر، بزرگ­تر، نيکوتر، گران­مايه‏تر و آبادان‏تر از آن به انبوهي مردم در خراسان نديدم. بوستان­هايش بسيار، آب­هايش انبوه، خيراتش فراوان، ثروتش سرشار و آکنده از دانشمندان و فرزانگان بود. دريغ که چشم‏زخم زمان و نکبت دوران امانش نداد، کافران تاتار در سال 618 برآن تاختند و ويرانش کردند.[vii]

خواجه از نژاد عرب و از اولاد صحابي بزرگوار ابو ايوب انصاري و يکي از معروف­ترين و متعبد­ترين عارفان مسلمان است. کلمات قصار و مناجات­ها و هم­چنين رباعيات نغزي دارد که شهرتش بيشتر به واسطه همان­ها است.

از کلمات او است: «بدي را بدي کردن سگساري است، نيکي را نيکي کردن خرخاري است، بدي را نيکي کردن کار خواجه عبدالله انصاري است.»

اين رباعي نيز از اوست:

 

عيب است بزرگ برکشيدن خود را

از جمله خلق، برگزيدن خود را

از مردمک ديده بايد آموخت

ديدن همه کس را و نديدن خود را[viii]

 

عبدالله در چهار سالگي به مکتب رفت، در نه سالگي خوب شعر مي­گفت، از کودکي زباني گويا و طبعي توانا داشت، شعر پارسي و عربي را نيکو مي‌سرود و در جواني در علوم ادبي و ديني و حفظ اشعار عرب مشهور بود و به ويژه در حديث قوي بود و در فقه روش احمد حنبل را پيروي مي‌کرد. براي تبليغ دين مقدس اسلام مسافرت­ها کرد، احاديث بسياري از محدثين فراگرفت و به قول خودش حافظ سيصد هزار حديث با هزار سند بود. در تصوف از شيخ البوالحسن خرقاني تعليم گرفت و جانشين او بود. انصاري ديدار خود را با آموزگارش چنين بيان مي­كند:

«عبدالله مردي بود بياباني. مي­رفت به طلب آب زندگاني. ناگاه رسيد به حسنِ خرقاني. آن­جا يافت چشمه آب حيواني. چندان آب خورد كه نه عبدالله ماند و نه خرقاني. پيرِ انصاري گنجي بود پنهاني. كليد او به دست خرقاني.»

محل اقامتش بيشتر در هرات بود و در آن­جا تا پايان زندگاني به تعليم و ارشاد پرداخت.

پير هرات ميراثبان فرهنگ شفاهي عارفان بود كه توانست همه آن انديشه­هاي ناب و ناگفته را به زيباترين شكل، در نظم و نثر ـ فارسي و عربي ـ به رشته درآورد. اين مرد برجسته، از قُرب و منزلت زندگي، چشم پوشيد و سهمي سترگ و تأثيري بزرگ در رشد و تكاملِ فرهنگ کشور ما داشته است.

خواجه عبدالله سعي داشت از نزاع­ها و اختلافات اشاعره[ix] و معتزله[x] برکنارماند، گاهي به طريق معتزله مي­رفت و اشعريان را مي­رنجاند و با صوفيه مخالف شريعت، مخالفت مي­کرد و پيروان و مريدان خود را به رعايت آداب وا مي­داشت.[xi]

پير هرات هنگامي­که براي مريدان سخن مي­گفت و حديث و روايت و تفسير املا مي­کرد عادت داشت آن سخنان را موزون بياورد و با شعر درهم­آميزد و نثر را هم مسجع سازد که بيشتر و بهتر در دل­ها نشيند. رسائل خواجه عبد الله مسجع[xii] است و او در نثر مسجع فارسي پيشقدم ديگران از جمله سعدي است. برخي از عبارات مسجع او چنين است:

«عقل گفت: من سبب کمالاتم، عشق گفت: نه من در بند خيالاتم، عقل گفت: منم مصر جامع معمورم، عشق گفت: من پروانه ديوانه مخمورم. عقل گفت: من بنشانم شعله عنا را، عشق گفت من درکشم جرعه فنا را»[xiii]

نيز: «کار نه روزه و نماز دارد، بلکه شکستگي و نياز دارد، عنايت دوست عزيز است نشان او دو چيز است: عصمت در اول، توبه در آخر»[xiv]

در بعضي از عبارات جزء دوم مسجع را قسمتي از آيه يا حديث يا عبارت عربي قرار ميدهد، مثلا: «فارغ منشين که امروز تو، مشغولي اين و آن است و فرداي تو شب حسرت «كلُ‏ُّ مَنْ عَلَيهَْا فَان‏»است.»[xv]

پيرهرات در صبح جمعه 22 ذي الحجه0 سال1088م برابر با 481 هـ. ق در 85 سالگي به ديار باقي شتافت و در «گذرگاه» هرات به خاک سپرده شد.

تأليفات

از پير هرات آثار فراوان به جاي مانده که به برخي از آن­ها اشاره مي­شود :

تفسيرکشف الاَسرار و عدة الابرار، انس المريد، انوار التحقيق، تفسير آيه الخلق، ذم الکلام، شمس المجالس، منازل السائرين الي الحق­ (در تصوف) ، مناجات­نامه ، نصايح، زادالعارفين، کنزالسالکين، قلندرنامه، محبت­نامه، هفت حصار، رساله دل و جان، رساله واردات، الهي­نامه و طبقات صوفيه.

مهم­ترين آثار خواجه عبدالله انصاري

۱. صد ميدان: رساله­اي است فارسي که به منزله طرح مقدماتي، «منازل­ السائرين » است كه خواجه نزديك به ۲۷ سال پيش از آن تحرير كرده بود.

۲. منازل السائرين: اين اثر گران­سنگ مهم­ترين اثر خواجه در سير و سلوك عرفاني است که شيخ در آن، منازل چندگانه­اي را كه عارف در طي مقامات خويش مي­بايد به سر آورد شرح مي­دهد. اين كتاب را خواجه در اواخر عمر تصنيف كرد و تا­کنون شروح متعدد بر آن نگاشته شده است. در واقع، خواجه در«صدميدان» و «منازل السائرين» كوشيده مراحل و مقامات سلوك را از بدايت تا نهايت به ترتيب و توالي طرح و تنظيم كند.

۳. طبقات ا لصوفيه: اين كتاب از امالي پير هرات است. اصل آن كتابي است كه ابوعبدالرحمن سلمي، عارف نامدار، در ۴۱۲ ق به عربي نگاشته است. اين اثر با تحقيق و تصحيح دانشمند کشور ما دکتر سرور مولايي (غزنوي) چاپ گرديده است.

۴. كشف الاسرار و عدة الابرار: اين تفسير نيز مانند «طبقات الصوفيّه»، تقريرات خواجه است.

۵. الاربعين في الصفات يا كتاب الاربعين في دلايل التوحيد، حاوي ديدگاه خواجه از مسائل كلامي، به ويژه رأي او در باب تشبيه و تجسيم است.
۶. ذم الكلام و اهله (در نكوهش كلام و اهل كلام): اين رساله ظاهراً مربوط به اواخر عمر خواجه است و او در آن نيز مانند كتاب «الاربعين» نسبت به مسائل متكلمان اظهار تبري مي­كند. اين رساله مجموعه­اي است از احاديث در باب ضرورت دوري از خوض در كلام.

بيشتر شهرت خواجه به سبب «مناجات­نامه» اوست كه به نثر مسجع و روان فارسي نگاشته است. نثر او در مناجات­نامه، مانند يك شعر آكنده از شور و ذوق و جذبه و عرفان است و مي­توان آن را در كنار «تمهيدات » عين القضاة همداني، «سوانح »[xvi] احمد غزالي، «لمعات»[xvii] عراقي نشاند.

مشرب عرفاني خواجه

روش خواجه، جمع شريعت و طريقت بود، او کوشيده آراء و آداب سالكانه را با موازين احكام و احاديث موافق سازد و طريقت دور از شريعت را تباهي و گمراهي مي­شمرد: «اصل تصوف لازم گرفتن كتاب و سنت است و كاركردن بدان… و دست از رخصت و تأويلات بداشتن.» در رساله «واردات» گويد: «شريعت را تن شمر، طريقت را دل و حقيقت را جان.»[xviii]

عرفان او معتدل و آميخته با عبادت و عشق است. گفته­اند: «وي نه يك سر زاهد است كه از دنيا روي در هم كشد و در زاويه عزلت و رياضت نشيند، و نه يك باره عاشق و سرگشته است كه در غلبه سكر و جنون، سماع و پايكوبي و دست افشاني كند[xix] و در اين كار سر از پا نشناسد. نه چون حلاج و بايزيد است كه از «اناالحق»[xx] و «سبحاني»[xxi] دم زند و نه خود را در پيچ و خم افكار وحدت وجودي گرفتار سازد.»

تميز «خود» نفساني و «خود حقيقي» ميان صفات انساني و كمالات رباني، در حقيقت اساس آراي عرفاني خواجه است، وي دست شستن از «خود» نفساني و ترك آثار و صفات بشري، يعني تخلق كامل به اخلاق الهي را تنها راه نيل به مقصد غايي به شمار مي­آورد.

سخن پير هرات آكنده از شوق و گرمي عاشقانه است و سخنان موزون او چون غزلي شورانگيز در دل­ها اثر مي­گذارد. شور و شوق عارفانه، درد و سوز فراق و آرزوي ديدار و وصل پايه اصلي عرفان اوست و اين خاصيت در مناجات و اشعار و در برخي رسائلش به حد كمال جلوه­گر است:

الهي! عاجز و سرگردانم، نه آن­چه دارم دانم، و نه آن­چه دانم دارم.
الهي!

اگر بر دار كني رواست، مهجور مكن؛ و اگر به دوزخ فرستي رضاست، از خود دور مكن.

الهي! مكش اين چراغ افروخته را، و مسوز اين دل سوخته را.

الهي! همه تو، ما هيچ؛ سخن اين است، بر خود مپيچ.

الهي! گفتي كريمم، اميد بدان تمام است؛ تا كرم تو در ميان است، نااميدي حرام است.

الهي! تا از مهر تو اثر آمد، همه مهرها سرآمد.

الهي! من كيم كه تو را خواهم؟! چون من از قيمت خويش آگاهم.

دل و دوست يافتن پادشاهي است. بي­دل و دوست زيستن گمراهي است.[xxii]

جبر و اختيار از نگاه خواجه

يکي از پرسش­هاي اساسي اين است که آيا افعال اختيارى انسان معلول خود اوست و آدمى اعمال اختيارى را به اراده خويش انجام مى‏دهد يا در افعال خويش از اختيار برخوردار نيست و آن گونه عمل مى‏كند كه از قبل براى او تعيين شده و خالق هستى اراده كرده و به اصطلاح مجبور است؟

موضوع «مسئله جبر و اختيار» از بغرنج‏ترين مسائلى است كه از ديرباز فكر و انديشه آدمى را به خود مشغول كرده است. از اين­رو متكلّمان و فيلسوفان الهى با رويكرد دينى به بحث پيرامون آن پرداخته‏اند.

در ميان مجموعه پاسخ­ها و راه حلّ­ها و تقريرهاي انديشمندان مسلمان به اين پرسش بنيادين، سه رهيافت عمده وجود دارد:

  1. متكلّمان معتزلى، جبر را با ارسال رسل، انزال كتب آسمانى، و ثواب و عقاب، و وجدان در تناقض مى‏ديدند، انسان را موجودى مختار پنداشتند.[xxiii]
  2. گمانه متكلّمان اشعرى اين بود كه اختيار با علم، فاعليت و علّيت تامّه الهى، و قضا و قدر تهافت دارد. از اين رو آدمى را چون معتزله آزاد نمي­دانند.[xxiv]
  3. متكلّمان شيعى و برخى از حكماى الهى ديدگاه اشعرى و معتزلى را بي­راهه ‏دانسته و معتقدند هيچ تهافت و تناقضى ميان علم و اراده الهى با اختيار آدمى نيست و افعال اختيارى مستند به هر دو است. چه اراده اين دو در طول يك­ديگر است و استناد فعل واحد به اراده دو فاعل هنگامى محال است كه دو فاعل در عرض يك­ديگر باشند.

مسأله «الأمر بين الأمرين» جامع بين تشبيه و تنزيه است و به حكم كريمه «قل كل من عند اللّه»[xxv] به اعتبار فناى جهات خلقى در جهت ربوبى، همه چيز مستند به حق است و در عين حال قيام افعال صادره از مبادى جسمانى، مصحح استناد حقيقى افعال به وسايط وجود است و منافاتى بين استناد فعل به انسان و بين استناد آن به پروردگار نيست و فاعل الهى محيط است بر فاعل مباشر. فعل عبد چون مستند به حق است، در طول اراده و مشيت و قدرت و اختيار حق مطلق واقع شده است.[xxvi]

بدين ترتيب پيروان مکتب اهل بيت راه ميانه را در پيش گرفتند؛ و اين سخن امام صادق7 را كه: «لا جبر و لا تفويض بل أمر بين أمرين» از طريق سلسله طولى دو فاعل تفسير كردند.

خواجه عبدالله در اين مسآله ديدگاهي شبيه به آراء شيعه اماميه دارد و به اصل «لا جبر و لا تفويض و أمر بين أمرين» و «الايمان بين الجبر و الاختيار» معتقد است. وي گويد: «جبر، بند است و قدر ويران، مرکب ميان دو آهسته ران» نزديک به اين بيان را در سخنان مولانا جلال الدين بلخي هموطن پير هرات مي­بينيم:

در خرد جبر از قدر رسواتر است.

زان که جبري حس خود را منکر است[xxvii]

پير هرات در رساله کنزالسالکين بابي دارد در بيان قضا و قدر، در آغاز آن از اجبار آدمي در کارها و تقدير ازلي در امور جهان سخن مي­رود:

هر تني را رنگ و بويي داده سلطان ازل

هر سري را سرنوشتي کرده ديوان ازل

هر وجودي در حقيقت مظهر سّري شده

تا شود پيدا ز سّرش علم پنهان ازل

اختيار ما چه سنجد پيش تقدير اله

جمله را چون گوي گردان کرده چوگان ازل

پس از اين قطعه، ناگهان طرح سخن دگرگون مي­شود و موضوع اختيار آدمي و حکمت ثواب و عقاب به شيوه معتزله در ميان مي­آيد: «يا عبد الله! آدمي، فاعل مختار است و طاعت در کار است، جنان جزاي عمل است و نيران سزاي امل است … اگر در پس شيطان است در پيش قرآن است و اگر بر چپ وسوسه لعين است، به راه راست يقين است.» سپس با لحني فصيح و زيبا هر دو ديدگاه مخالف را به هم مي­آميزد و از تلفيق آن دو، نظر ديگر اظهار مي­کند که جامع هر دو و مکمل و متمم آن­هاست. «باري، از تو احرامي و از دوست اکرامي، از تو نيت و عزمي و ازوي بخشش و جزمي، از تو طلب توفيقي و از دوست نمودن تحقيقي، چون زمين کردي شيار، دانه­اي چند بکار، چون کاشتي به اندک مجاهده، فضل حق را کن مشاهده.‌»[xxviii]

و گويد: «آن ارزي که مي‌ورزي»، ناظر به همين معناست و مصداق «ليس للانسان الا ماسعي»[xxix]

اهل بيت: در نگاه پير هرات

خواجه عبدالله انصاري همچون ديگر عارفان مسلمان، به مرتبه و منزلت اهل بيت: در نظام هستي آگاه بوده و در آثار منظوم و منثورش به فضائل و مقامات آن بزرگوران آشاره کرده است، در مناجاتي تمام ائمه دوازده گانه را نام برده و خداوند سبحان را به حرمت آنان ياد کرده است.

«الهي به حرمت علي مرتضي و حسن مجتبي و حسين شهيدکربلا و امام زين العابدين و محمد باقر و جعفر صادق و موسي کاظم و علي ابن موسي الرضا و محمد التقي وعلي النقي و الحسن العسکري و محمد المهدي صلوات الله عليهم اجمعين.»[xxx]

دو نکته در بيان پير هرات قابل توجه است: يکي منزلت اهل بيت­: در نزد ايشان. دوم حصرائمه: به دوازده تن.

از نکته اول به دست مي­آيد که در نگاه خواجه اهل بيت: از منزلت بس بلندي برخوردار بوده، تا خداي سبحان را به حرمت آن بزرگوران ياد نموده است، از اين­رو ممکن است براي کساني که کمتر آشنايي با جايگاه و نقش اهل بيت: در نظام هستي دارند، اين پرسش مطرح شود که تفاوت اين انوار مقدسه با ديگران چيست؟

پاسخ اين پرسش را امام علي7 در يکي سخنان خود داده­ است، ايشان مي­فرمايد: «لايقاس بآل محمد6 من هذه الامة احدً، و لا يسوي بهم من جرت نعمتهم عليه ابداً، هم أساس الدين و عماد اليقين؛[xxxi] در ميان اين امت که بهترين امت است، کسي با آل محمد6 مقايسه نمي­شود (چه رسد به ساير امت­ها) کساني که ريزه­خوار خوان نعمت آل محمد6 هستند، با آن­ها برابري نخواهند کرد، آنان ريشه و اساس دين و پايه­هاي استوار يقين هستند.»

بي‌شک ائمه اهل بيت: در اوج قلّه­اند و ديگران در دامنه­هاي اين کوه. هر کسي به ميزان توان و بهره­مندي خود از مکتب آنان، مسافتي را به سوي اين قله طي مي­کند.

اهل بيت: در مسير مقامات علمي و طي کمالات معنوي، در مرحله­اي هستند که ديگران در مقايسه با آن­ها از دور هم دستي بر آتش ندارند. تاکنون کسي نتوانسته در بعد معرفت توحيدي همچون علي7 بگويد: «… أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَن جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّه‏»[xxxii]

ابن ابي الحديد معتزلي، شارح نامور نهج‌البلاغه، تنها در وصف يكي از خطبه‌هاي نهج‌البلاغه سوگند ياد مي‌كند: «من اين خطبه را در مدت پنجاه سال تاكنون بيش از هزار بار خوانده‌ام. هيچ بار در آن تأمل نكردم، مگر آن­كه در من خشيت و خوف و پندي ايجاد كرد و در دلم تأثير نهاد و مرا به لرزه آورد. هيچ بار در آن تأمل نكردم، مگر آن­كه به ياد مردگان ـ از خويشاوندان و نزديكان و دوستانم ـ افتادم و چنين پنداشتم كسي كه حضرت به توصيف حالش پرداخته، خود من هستم. در اين زمينه بسياري از خطبا و فصحا داد سخن داده‌اند و من آن­ها را مكرر خوانده‌ام؛ ولي هيچ كدام تأثير كلام اميرالمؤمنين را بر من نداشته است!»[xxxiii]

همو در باره شخصيت الهي امام علي7 گفته است: «چه بگويم درباره مردي که حتي دشمنانش او را به فضيلت مي­ستايند و مناقب و فضايلش را انکار نتوانند و تو خود مي­داني که بني اميه بر سراسر بلاد اسلام از شرق تا غرب تسلط يافتند و به هر حيله چنک زدند تا نور او را خاموش سازند. مردم را عليه او برانگيختند، برايش معايب و مثالب تراشيدند، بر منبرها لعنتش کردند، ستايشگرانش را تهديد کردند و به حبس افکندند و کشتند و از اشاعه هر حديثي که فضيلتي از فضائل او را دربرداشت ممانعت کردند، تا آن­جا که نگذاشتند کسي نام پسرش را «علي» بگذارد، ولي همه اين کارها نه تنها نام او را برنيانداخت بلکه هر روز آوازه­اش بلندتر شد، و چون مشک که هرچه خواهند پنهانش دارند رايحه­اش پراکنده شود، و چون خورشيد که با دست نتوان آن را پوشيد و چون فروغ روز که اگر چشمي را از ديدنش باز دارند چشم­هاي بي­شمار در آن نگرند.»

در روايات ذيل آية >اللهُ نُورُ السّموَاتِ وَ الأَرضِ مَثَلُ نُوِرهِ کَمِشکَوةٍٍ فِيها مِصباحُ المِصباحُ…[xxxiv] از امام صادق7 چنين نقل شده است:

«مَثَلُ نُورِهِ کَمِشکَوة» فاطمه7 است؛ مراد از «فيها مِصباحُ» حسن7 است؛ مراد از «المِصباحُ فِي زُجاجَةٍ» حسين7 است؛ مراد از «الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ» نيز فاطمه است که همانند نور در ميان زنان عالم مي­درخشد … و مراد از «نُورٌ عَلَي نُورٍ» ائمه: هستند که يکي پس از ديگري آمده­اند و مراد از «يهدِي الله لِنُورِهِ مَن يشاءُ» اين است که خداوند هر کس را که بخواهد با نور ائمه هدايت مي­کند.[xxxv]

در شرح اين حديث نوراني گفته شده است:

چون فاطمه زهرا3 محل نور امامان: است. لذا از آن حضرت به «مشکات» تعبير شده است. اما اين که طبق حديث ياد شده حضرت فاطمه يک بار به «مشکات» و بار ديگر تشبيه به زجاجه شده است، براي اين است که در جمله «‌الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ» گويا حضرت ظرف نور حسين7 قرار داده شده است، زيرا نورحسين7 از اين نظر که ساير ائمه از صلب او هستند، ظهور بيشتري دارد.

کلمه «مصباح» ابتدا به امام حسن7 و بار دوم که با تعبير«المصباح» آمده بر حسين7 تطبيق شده، زيرا حسن و حسين7 در حقيقت يک نور هستند.[xxxvi]

نکته دوم اشاره پير هرات به ائمه دوازده­گانه است، تعداد ائمه در روايت فرقين معروف به حديث «اثني عشر خليفه» در بسياري از متون روائي آمده است. [xxxvii]

کَرم و بخشش اهل­بيت7

از اخلاق خاص امام على7 كرم و بخشش او بود كه حد و مرزى نداشت، بخششى كه در اصول و هدف پاك و سالم بود نه مانند بخشش فرمانداران و زورمندانى كه از مال و كوشش مردم بخشش مى‏کنند! اينان وقتى كه چنين بخششى مى‏كنند فقط به خويشان و نزديكان و يا هوادارانشان مى‏بخشند و اگر گامى بالاتر نهند براى آن بخشش مى‏كنند كه گفته شود آن­ها اهل كرم و بخشش هستند! تا مورد توجه عامه مردم قرار گيرند و اختلاس­ها و دزدي­ها و ستم­ها و ضعف ادارى امور و غيره را بدين ترتيب پرده­پوشى كنند.

و اين شكل از اشكال بخشش را على7 در سراسر زندگى خود نديد، كرم و بخشش على چيزى است كه از همه خوبي­هاي او پرده برمى‏دارد و با جان و دل او به هم آميخته است. او با اين­ كه برادر خود عقيل را كه مختصرى از مال عمومى مردم را بي ­جا خواسته بود از خود مى‏رنجاند، با اين حال، او با دست‏خود نخل­هايى را در مدينه سيراب مى‏كند، تا آن­جا كه دست او تاول مى‏زند و زخم مى‏شود و آن­گاه مزدى را مى‏گيرد و به بيچارگان و درماندگان مى‏بخشد و يا با آن بندگانى را مى‏خرد و بلافاصله آزاد مى‏سازد.

«شعبى‏» از زبان كساني­كه على را خوب مى‏شناختند روايت مى‏كند كه او بخشنده­ترين مردم بود كه از مال خود براى مردم مى‏بخشيد و اگر گواهى دشمن در بعضى موارد صحيح­ترين شهادت­ها باشد بايد فهميد كه بخشش و كرم على تا چه پايه بوده كه معاوية بن ابى سفيان هم به آن شهادت داده، در حالى كه او هميشه مى‏كوشيد كه از على عيب­جويى كند و از او انتقاد نمايد.

معاويه مى‏گويد: «اگر على خانه‏اى پر از طلاى ناب و خانه‏اى پر از علوفه داشته باشد، طلا را پيش از علوفه مى‏بخشد!»[xxxviii]

پير هرات از بخشش محيرالعقول خاندان رسالت احاديث را نقل مي­کند که بيانگر جود و سخاوت آن بزرگوارن از يک ­طرف، اعجاز و کَرامت آن­ها از سوي ديگر است.

او روايتي را نقل مي­کند که امام علي7 براي رفع گرسنگي حسن و حسين7 عبايى را مي­فروشد و طعامى تهيه نمود، ناگاه سائلى مي­رسد و على7 آن­چه داشت به وي مي­دهد و به خانه باز مي­گردد، جريان را به فاطمه3 بيان مي­دارد، فاطمه مي­گويد:«وفقت يا ابا الحسن و لم تزل فى خير؛ يا ابا الحسن! توفيق يافتى و نيكو چيزى كردى، و تو خود هميشه با خبر بوده و با توفيق.»

على به سوي مسجد رسول الله رفته تا نماز گذارد، عربي را مي­بيند كه اشترى مي­فروخت، عرب شتر را به امام به شصت درهم مي­فروشد، عربي ديگر پيش وى آمده، اشتر را به صد و بيست درهم از امام مي­خرد، على به خانه باز ­گشته، به فاطمه مي­گويد: «از اين، شصت درهم بهاى اشتر دهم به اعرابى و شصت درهم خود به كار بريم، بيرون رفت به طلب اعرابى، مصطفى را ديد گفت: يا على تا كجا؟ على قصه خويش باز گفت، رسول خدا شادى نمود و او را بشارت داد و تهنيت كرد، گفت يا على! آن اعرابى نبود، آن جبرئيل بود كه فروخت، و ميكائيل بود كه خريد، و آن شتر ناقه بود از ناقه‏هاى بهشت، اين آن قرض بود كه تو باللّه دادى. »[xxxix]

پير هرات در ذيل آيه شريفه >وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيرا<‌[xl] شأن نزول آيه را که در مورد کَرم و ايثار خاندان رسالت است، به طور تفصيل از ابن عباس صحابي بزرگ رسول­الله7 مي­آورد. شرح ماجرا در مقاله «اهل­بيت در نگاه سنائي غزنوي» در شماره دوم مجله شفاء ص 95 آمده است.[xli]

اصحاب مباهله

واژه مباهله از ريشهء «بهل»، در معاني«رها ساختن» و «ترک گفتن» به کار مي­رود [xlii] و به همين مناسبت به معناي لعنت و نفرين نيز استعمال گرديده است.‌[xliii]

در بيان ارتباط معناي نخست و دوم گفته­اند: لعنت الهي موجب جدا شدن و انفکاک انسان از رحمت خداوند مي­شود.[xliv] در اصطلاح به درخواست نزول لعن و عذاب بر مخالف پس از بي­حاصل ماندن بحث و مناظره اطلاق مي­شود[xlv] و تنها در مواردي اختصاص دارد که دو طرف براي اثبات موضوعي غالباً ديني و مذهبي، در مقابل يک­ديگر قرار گرفته و از خداوند در خواست لعن و نفرين و نزول عذاب بر طرف دروغگو مي­کند.[xlvi]

اين اصطلاح در قرآن در مورد مناظره مسيحيان نجران با پيامبر6 درباره حضرت عيسي7 به کار رفته است.

يکي از مسائل مورد اتفاق دانشمندان اسلامي، از شيعه و سني است که پيامبر اکرم6 در هنگام مباهله با عالمان مسيحي نجران، تنها علي، فاطمه، حسن و حسين را به همراه برد و آنان را مصداق «ابنائنا» و «نسائنا»و «انفسنا» در آيه شريفه قرار داد. اين مطلب آن چنان مشهور و مسلم است که عالم بزرگ اهل سنت، حاکم نيشابوري، در کتاب «معرفة علوم الحديث » آن را از مصادق روايات متواتر شمرده است.[xlvii]

ماجرا از اين قرار است که اسقف مسيحيان نجران همراه با گروهي از عالماي مسيحي خدمت رسول خدا شرفياب شدند، حضرت دين اسلام را بر آن­ها عرضه کرد، ولي سر باز زدند و نپذيرفتند، سرانجام وحي نازل شد و آنان را به مباهله با پيامبر دعوت کرد: >فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكمُ‏ْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتهَِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلىَ الْكَذِبِينَ<‌[xlviii]در روز موعود، رسول خدا دست اهل خويش را گرفت و براي مباهله حضور يافت، مسيحيان دريافتند پيامبر با تمام سرمايه خويش آمده است، از اين کار منصرف شدند و به پرداخت جزيه رضايت دادند.[xlix]

خواجه عبد الله انصاري در اين خصوص گفته است:

«اصحاب مباهله پنج كس بودند، مصطفى6 و زهرا3 و مرتضى7 و حسن7 و حسين7. آن ساعت كه به صحرا شدند رسول ايشان را با پناه خود گرفت و گليم بر ايشان پوشانيد، و گفت: «اللّهمّ! انّ هؤلاء اهلى»جبرئيل آمد و گفت: «يا محمد! و انا من اهلكم»، چه باشد يا محمد اگر مرا بپذيرى و در شمار اهل‌بيت خويش آرى؟، رسول6 گفت: «يا جبرئيل و انت منّا»، آن گه جبرئيل بازگشت و در آسمان­ها مينازيد و فخر مي­كرد و مي­گفت: «من مثلى؟ و انا فى السّماء طاؤس الملائكة و فى الارض من اهل‌بيت محمد6»

يعنى چون من كيست؟ كه در آسمان رئيس فريشتگانم، و در زمين از اهل‌بيت محمد6 خاتم پيغامبرانم.[l]

فضائل امام علي

پير هرات فضائل امام علي7 را ابتدا از حديث معروفي که پيامبر6 در حجه­الوداع در حضور حدود يکصد و بيست هزار نفر حجاج بيان نمود، شروع مي­نمايد و آن­گاه به ديگر رواياتي که در فضائل آن حضرت وارد شده است، مي‌پردازد، البته او کلمه «مولا» را که در روايت آمده طبق مباني اهل سنت به معناي محب و دوستي مي‌گيرد، در حالي­ که بنابر اعتقاد شيعيان کلمه «مولا» در روايت به معناي امامت و سرپرستي آمده است، نه صرف دوستي و محبت، او مي­گويد:

«من كنت مولاه فعلىّ مولاه؛ هر كه مرا در دين و اعتقاد با وى پيوند است و دوستى، على را با وى پيوند است و دوستى.»

پير هرات به روايات مهم که در منابع علمي شيعه و سني در شأن و منزلت مولاي متقيان آمده، اشاره نموده و فضائل علي7 را به آن­ها مستند مي­کند، پيامبر خدا6 فرمود: « همانا علي از من است و من از علي، او مولا و سرپرست همه مومنين بعد از من مي­باشد.» [li]

او از ابن عمر روايت مي‌کند که رسول خدا بين اصحاب عقد اخوت بر قرار نمود، در اين حال علي وارد گرديد، در حالي­ که اشک از چشمانش جاري بود. پيامبر فرمود: اين علي، ولي شما است، خدايا! دوست بدار کسي را که علي را دوست مي­دارد و دشمن بدار کسي را که او را دشمن مي­دارد، علي فرمود: يا رسول الله! بين اصحابت برادري برقرار نموده­اي و بين من و هيچ کسي اخوت قرار نداده­اي. پيامبر فرمود: تو با من در دنيا و آخرت برادر هستي، تو نسبت به من به منزله هارون به موسي مي‌باشي، الا اين­ که بعد از من نبي نمي­باشد.»[lii]

خواجه از امام هشتم شيعيان، روايت کرده که پيامبر فرمود: «اى على! در روز قيامت سواره‏اى جز ما نيست، و ما چهار نفر مى‏باشيم. آن گاه مردى از انصار برخاست و گفت: پدرم و مادرم فداى شما اى رسول خدا، آن چهار تن چه كسانى مى‏باشند؟ پيامبر خدا6 فرمود:

من بر براق خدا، برادرم صالح بر شتر خدا كه قومش آن را كشتند، و عمويم حمزه بر ناقه عضباء، و برادرم على بر شترى از شترهاى بهشت سوار است، در حالى كه پرچم حمد در دستش مى‏باشد و فرياد مى‏زند:

لا اله الّا اللَّه، محمد رسول اللَّه

در اين حال مردم محشر مى‏گويند: اين منادى كسى نيست جز فرشته‏اى مقرّب، يا نبىّ مرسلى و يا حامل عرش. آن گاه فرشته‏اى از عرش پاسخ ايشان را مى‏دهد. اى گروه آدميان اين منادى فرشته مقرب و نبى مرسل و حامل عرش نيست، بلكه او على بن ابى طالب (عليه السّلام) است »‏[liii]

فشرده ديدگاه پير هرات را درباره مولاي متقيان علي7 در متن ذيل مي­خوانيم:

«علىّ مرتضى ابن عم مصطفى شوهر خاتون قيامت فاطمه زهرا كه خلافت را حارس بود، و اوليا را صدر و بدر بود چنان كه نبوت به مصطفى ختم كردند خلافت خلفاء راشدين به وي ختم كردند.

خاتمت نبوّت و خاتمت خلافت هر دو به هم از آدم به ميراث همى آمد، عصرا بعد عصر، تا به عهد دولت مصطفى خاتمت نبوت به ميراث به مصطفى رسيد، و خاتمت خلافت به على مرتضى رسيد. رقيب عصمت و نبوت بود، عنصر علم و حكمت بود، اخلاص و صدق و يقين‏ و توكل و تقوى و ورع شعار و دثار وى بود، حيدر كرّار بود، صاحب ذوالفقار بود، سيّد مهاجر و انصار بود.»[liv]

جايگاه فاطمه3

خواجه عبد الله انصاري جايگاه صديقة طاهره فاطمة زهرا3 را در پيشگاه رسول گرامي6 اسلام در روايتي از انس ابن مالک در هنگام نزول آيه مبارکه و >وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ< نقل مي­کند. در اين روايت هم منزلت بانوي دو عالم صديقة طاهره3تبين گرديده و هم حاوي نکات آموزنده است،

بنا به نقل «انس» وقتي آيه نازل گرديد، پيامبر رحمت غمگين و حزين شد و بسيار مي­گريست، هيچ يک از صحابه جرئت نداشت که علت اين پيش آمد را از رسول الله بپرسد، چاره کار را در آن ديد که به فاطمه زهرا متوسل گردند، آن­ها مي­دانستند که پيامبر اسلام6 از ديدار فاطمة3 مسرور و خوش­حال مي­گردد و اگر چه غمگين بود چون وى را بيند غم از وى بكاهد، عبدالرحمان يکي از اصحاب خدمت فاطمه رسيد و از ايشان خواست که علت حزن و غمگيني رسول خدا را بپرسد، فاطمة نزد پيامبر3 رفت و گفت:

« يا رسول اللَّه! جان و تن‏ من فداى تو باد، چرا مى‏گريى و چه چيز ترا چنين اندوهگن كرده؟ كه دل­هاى ياران ازين اندوه تو در غرقابست، هر يكى كان حسرت شده و بى­خورد و بي­خواب گشته، رسول خدا گفت: چون نگريم؟! اى جان پدر و چرا اندوه نخورم؟! از بهر ضعفا و گنه­كاران امّت خويش و آنك جبرئيل آمده و آيتى بدين صعبى آورده كه: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ، لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ».

فاطمه گفت‏: «يا رسول اللَّه اخبرنى عن باب من ابواب جهنّم»

مرا خبر كن از درى از آن درهاى دوزخ كه چونست و عذاب آن چه مايه است؟ گفت: اى فاطمه! چه پرسى آنچه طاقت شنيدن آن ندارى! و وهم و فهم هيچ­ كس بدان نرسد، امّا آنچ آسان ترست و حوصله تو بر تابد بدانك: در هر درى از آن درهاى دوزخ يعنى در هر دركى از آن دركات دوزخ هفتاد هزار واديست، در هر واديى هفتاد هزار شارستان، در هر شارستانى هفتاد هزار سراى، در هر سرايى هفتاد هزار خانه، در هر خانه‏اى هفتاد هزار صندوق، در هر صندوقى هفتاد هزار گونه عذاب. فاطمه چون اين بشنيد بيفتاد و بى­هوش شد، چون بهوش باز آمد همى‏گفت:

«الويل، الويل لمن دخل النّار.»[lv]

پيوند علي و فاطمه

اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب و حضرت فاطمه زهرا (عليهاسلام) دو همسر نمونه و الگو بودند که مانند آن­ها در زير اين آسمان نيلگون نيامده و نخواهد آمد، زيرا اميرالمؤمنين، صديق اکبر و وصي خاتم و امام موحدين و بزرگ دين و رهبر مومنين و معصوم از هر گونه خطا و لغزش و اشتباه بود و فاطمه اطهر هم صديقه کبري و دختر رسول خدا و بانوي زنان عالم بود و طاهر و مطهر از هرگونه پليدي و معصوم از هر گناه و خطا.

آن دو از يک نور بودند و از درياي رحمت و لطف رسول خدا سيراب مي‏شدند. لذا زندگاني کوتاه آن­ها سراسر عشق و محبت، صفا و وفا، کرامت و عزت، گذشت و دلدادگي بود.

پير هرات داستان پيوند اين دو نور الهي را از قول ابن سيرين چنين آورده است:

« و قصّه تزويج فاطمه آن است كه مصطفى7 روزى در مسجد آمد شاخى ريحان به دست گرفته سلمان را گفت: يا سلمان رو على را بخوان. رفت و گفت: يا على! اجب رسول اللَّه. على گفت: يا سلمان رسول خدا را اين ساعت چون ديدى و چون او را گذاشتى؟ گفت: يا على سخت شادمان و خندان چون ماه تابان و شمع رخشان. على آمد به نزديك مصطفى و مصطفى آن شاخ ريحان فرادست على داد، عظيم خوش بوى بود. گفت: يا رسول اللَّه اين چه بويست بدين خوشى؟ گفت: يا على از آن نثارها است كه حوريان بهشت كرده‏اند بر تزويج دخترم- فاطمه- گفت: با كه يا رسول اللَّه؟ گفت: با تو يا على، در مسجد نشسته بودم فريشته‏اى ‏درآمد بر صفتى كه هرگز چنان نديده بودم، گفت نام من محمود است و مقام من در آسمان دنيا، در مقام معلوم خودم بودم ثلثى از شب گذشته كه ندايى شنيدم از طبقات آسمان كه: اى فريشتگان مقربان و روحانيان و كروبيان همه جمع شويد در آسمان چهارم. همه جمع شدند و همچنين سكّان صدق و اهل فراديس اعلى در جنات عدن حاضر گشتند. فرمان آمد كه اى مقربان درگاه و اى خاصگان پادشاه! سوره: >هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ< برخوانيد. ايشان همه به آواز دلرباى و الحان طرب‏افزاى سورة هل اتى خواندن گرفتند. آن گه درخت طوبى را فرمان آمد كه تو نثار كن بر بهشت­ها بر تزويج فاطمه زهرا با على مرتضى. و درخت طوبى در بهشت هم­چون آفتاب است در دنيا، چون آفتاب در دنيا بالا گرفت هيچ خانه نماند كه از وى شعاع در آن نيفتد، همچنين در بهشت هيچ قصر و غرفه و درجه‏اى نيست كه از درخت طوبى در آن­جا شاخى نيست. پس طوبى بر خود بلرزيد و در بهشت گوهر و مرواريد و حله‏ها باريدن گرفت، پس فرمان آمد تا منبرى از يك دانه مرواريد سپيد در زير درخت طوبى بنهادند، فرشته‏اى كه نام وى راحيل است و در هفت طبقه آسمان فرشته ازو فصيح‏تر و گوياتر نيست به آن منبر برآمد و خداى را جل جلاله ثنا گفت و بر پيغامبران درود داده آنگه جبّار كائنات خداوند ذو الجلال قادر بر كمال بى‏واسطه ندا كرد كه: اى جبرئيل و اى ميكائيل شماها دو گواه معرفت فاطمه باشيد و من كه خداوندم ولىّ فاطمه‏ام، و اى كروبيان و اى روحانيان آسمان شما همه گواه باشيد كه من فاطمه زهرا را به زنى به على مرتضى دادم. آن ساعت كه رب العزة اين ندا كرد ابرى برآمد زبر جنات عدن، ابرى روشن خوش كه در آن تيرگى و گرفتگى نه- و بوى خوش و جواهر نثار كرد و رضوان و ولدان و حوران بهشت برين نمط نثار كردند. پس رب العزّة مرا بدين بشارت به تو فرستاد يا محمد
و گفت: حبيب مرا بشارت ده و با وى بگو كه ما اين عقد در آسمان بستيم تو نيز در زمين ببند. پس مصطفى6 مهاجر و انصار را حاضر كرد، آن گه روى فرا على كرد گفت: يا على چنين حكمى در آسمان رفت، اكنون من فاطمه دختر را به چهارصد درم كاوين بزنى بتو دادم پذيرفتى؟ على گفت:

يا رسول اللَّه من پذيرفتم نكاح وى، رسول گفت: بارك اللَّه فيكما.»[lvi]

نتيجه:

خواجه از عارفان است و پايبند شريعت. او مي­کوشيد آراء و آداب سالكانه را با موازين احكام و احاديث موافق سازد. و طريقت دور از شريعت را تباهي و گمراهي مي­شمرد. در موضوع افعال صادره از انسان، راه ميانه را که نزديک به ديدگاه اهل بيت: است، يعني «لاجبر و لاتفويض بل امر بين الامرين» را برگزيده است. نسبت به اهل­بيت7 چون ديگر عارفان مسلمان ارادت خاصي داشته و تا حدودي منزلت و جايگاه آن بزرگواران را در نظام هستي از طريق رواياتي که ذکر مي­کند، تبين نموده است.

پي‌نوشت

[i] . جامي، عبدالرحمن، نفحات الانس في حضرات القدس، ص 234، تهران، محمودي،1336 هجري، ق.

[ii] . طبقات الصوفيه، ص 433.

[iii] . اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد، ج1 ص 229. مقدمه وتصحيح و تعليقات دکتر محمد رضا شفيعي کدکني، تهران، موسسه انتشارات آگاه، سوم،1371.

[iv] . نظامي عروضي، ص 49-53. (اميرنصرساماني و سپاهيانش چهارسالي بود که در دشت و دمن پر گل و گياه هرات، خيمه و خرگاه برپا کرده و به صلح مانده بودند و شاه را اراده بازگشت به بخارا نبود و سپاهيان دلتنگ و ناشکيباي ديدار ياران و فرزندان بودند و کسي را اميد بازگشت در تصور نمي­گنجيد. چه مي بايست کرد، سرداران و ملازمان، چاره کار در شعر و کلام جادويي و نواي دلنشين بربط رودکي يافتند.

رودکي بربط زنان سوي شاه شد، در حالي که رندانه مي خواند:

بوي جوي موليان آيد همي   ياد يار مهربان آيد همي

 

 

ريگ آموي و درشتي راه او   زير پايم پرنيان آيد همي

 

آب جيحون از نشاط روي دوست   خنگ ما را تا ميان آيد همي

 

اي بخــارا شاد بـاش و ديـر زي   ميـر زي تو شادمان آيد همي

 

ميرماه است و بخارا آسمان   ماه سوي آسمان آيد همي

 

مير سرو است و بخارا بوستان   سرو سوي بوستان آيد همي

 

آواي رودکي، چنان بر امير کارگر افتاد که بي درنگ، بي کفش و جهاز، بر اسب جهيد و عزم بخارا کرد. سپاهيان نيز در پي روان شدند و در بهاران، ياران درآغوش گرفتند و اين قصه، افسانه شد.

[v] . آخرين پادشاه سلجوقي، بنا به قول مورخان در ظرف 40 سال سلطنت او در خراسان 19 فتح نصيب وي شد.(تاريخ ابن خدون، ج4، ص 58. )

[vi] . تاريخ سيستان، 392؛ ابن اثير، ج11ص227 ، 316 ، 385 .

[vii] . ياقوت، ج 5، ص396.

[viii] . رسائل فارسي خواجه عبد الله انصاري، ص 652.

[ix] . اشاعره فرقه اي از مسلمان، پيرو ابوالحسن اشعري ومخالف معتزله.

[x] . معتزله فرقه اي معتبري بودند که در اواخر عصر بني اميه ظهور کرد و تا چند قرن در تمدن اسلامي تاثير داشتند، موسس اين فرقه واصل ابن عطا از شاگردان حسن بصري (متوفاي 110ق)بودکه با کمک عمرو بن عبيد اين فرقه را پديد آورد، اصول عقايد معتزله عبارتست : 1_قول به (المنزله بين المنزلتين )2_قول به توحيد 3_ قول به عدل 4_ قول به وعد و وعيد 5 . امر به معروف و نهي از منکر

[xi] . مقدمه برعرفان وتصوف ص 94

[xii] . موزون بودن سخن , کلمات هم آهنگ که در آخر جمله ها مي آوردند , سجع در نثر حکم قافيه دارد در نظم ,و آن بر سه قسم است 1_سجع متوازن, چنانست که کلمات فقط در يک وزن باشند مانند: بحري است مواج و شخصي است نقاد در اين عبارت بحر باشخص و مواج با منقاد سجع متوازن است.

2_سجع متوازي , چنانست که در اخر دو جمله کلمات آرند که در وزن و عدد و حروف روي (آخرين حرف اصلي کلمه)يکي باشد , مانند:باران رحمت بي حسابش همه را رسيده و خوان نعمت بيدريغش همه جا کشيده، 3_سجع مطرف, چنان است که در آخر دو جمله کلمات آورند که فقد در حرف روي يکي باشند, مانند: هرنفسي که فرو مي رود ممد حيات است و چون باز مي ايد مفرح دات.

[xiii]. رسائل عقل وعشق , مجموعه رسائل خواجه عبد الله انصاري، ص 31.

[xiv] . رسائل واردات، ص 23.

[xv]. همان، ص 40

[xvi] . سوانح يکي از رساله­هاي احمد غزالي است که در موضوع نگارش شده است. اين رساله در مجموع رسائل فارسي احمد غزالي توسط دانشکاه تهران در سال 1376ه چاپ و نشر شده است.

[xvii] . کتابي است عرفاني، نوشته فخر الدين عراقي، جامي شرحي بر آن نوشته بنام «اشعة اللمعات»

[xviii] . رسائل جامع خواجه عبد الله انصاري، ص 45، انتشارات خاتم الانبياء، 1383.

[xix] .سَماع‏- (اصطلاح عرفاني) آوازي است كه حال شنونده را منقلب‏مي‏كند..

حافظ گويد:

يار ما چون سازد آهنگ سماع قدسيان در عرش دست‏افشاني كنند

تا آنكه بوجد ميآمدند و از خود بيخود ميشدند و محو و نيست شده و در مرحله سكر خود را نمي‏توانستند نگه دارند و به رقص در مي‏آمدند.

گهي اندر سماع شوق جانان شده بي‏پا و سر چون چرخ گردان‏

و آن را ممدوح ميدانسته و جهت تقويت نفس لازم ميدانستند و ميگفتند كه هر كه از آواز خوش لذت نيابد نشان آنست كه دل او مرده است يا سمع باطنش باطل گرديده. (فرهنگ معارف اسلامي، ج‏2، ص: 1014 )

[xx] . اصطلاح عرفاني، اين سخن را حلاج بگفت و سر خود بر باد داد،

[xxi] . اشاره است به يکي از شطحيات بايزيد انصاري است که گفت :«سبحاني ما اعظم شأني»

[xxii] . رسائل جامع خواجه عبد الله انصاري، رساله دل و جان، ص 37.

[xxiii] . شهرستاني، عبدالکريم، الملل و النحل ، ج 1 ص 45، بيروت، دارالمعرفه؛ قاضي عبيالجبار، شرح الاصول الخمسه ، ص 133 و 323 .

[xxiv] . اللمع، ص 39 ص 40 ص 42، 199؛ مقالات الاسلاميين، ج 2، ص.

[xxv] . وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ (نساء 78)

[xxvi] . ملا صدرا، سه رساله فلسفي، ص 128، قم ، دفتر تبليغات اسلامي.

[xxvii] . متنوي معنوي،

[xxviii] . رسائل جامع خواجه عبد الله انصاري، ص 93.

[xxix] . نجم آيه 39.

[xxx] . رسائل جامع خواجه عبد الله انصاري (رساله هفت حصار)، ص 135.

[xxxi] . نهج البلاغه خطبه 2.

[xxxii] . نهج البلاغه خطبه 1.

[xxxiii] . شرح نهج البلاغة، ج 11، ص 153.

[xxxiv] . نورآيه 35.(خدا نور آسمان ها و زمين است ،مثل نور او چون چراغ داني است که درآن چراغي و آن چراغ در شيشه اي است؛ شيشه گويي اختري درخشان است که از درخت خجسته زيتوني… روشني بر روي روشني است.خدا هر که را بخواهد با نور خويش هدايت مي کند.)

[xxxv] . الکافي، ج1، ص 278،

[xxxvi] . الکافي في الاصول و الروضه، ج5، ص213.

[xxxvii] . نيشابوري، مسلم، صحيح مسلم، ج6، ص3.سنن ابي داود، ج2، ص 309؛ شرح مسلم نووي، ج12، ص 201؛ فتح الباري، ج12، ص 18؛ مسند احمد، ج5 ص 90؛ صحيح ابن حبان، ج15، ص44؛ المعجم الکبير، ج2 ص 195؛ کنزالعمال، ج11 ص246؛

[xxxviii] . تاريخ مدينه دمشق، ج42 ، ص 414.

[xxxix] . کشف الاسرار، ج1 ص 661. .

[xl] . انسان، /8.

[xli] . همان، 10/331.

[xlii] . زمخشري، اساس البلاغه، ص 71، مفردات، ص 149،

[xliii] . لسان العرب، ج1 ص 532، البحر المحيط، ج3 ، ص 188.

[xliv] . فخر رازي، تفسير کبير، ج3 ص 349.

[xlv] . زمخشري، الفائق، ج1 ص140.

[xlvi] . طريحي، مجمع البحرين، ج1 ص 457.

[xlvii] . معرفه علوم الحديث، ص 62.

[xlviii] . آل عمران /61.

[xlix] . تفسير جامع البيان و تفسير الدر المنثور، ذيل آيه.

[l] . کشف الاسرار، ج2 ص151.

[li] . علي مني و انا منه، و هو ولي كل مؤمن بعدي.

[lii] . وعن ابن عمر قال: «آخي رسول اللَّه6 بين اصحابه، فجاء علي تدمع عيناه، هذا علي وليّكم، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، فقال آخيت بين اصحابك و لم تؤاخ بيني و بين احد؟ فقال رسول اللَّه 6: «انت اخي في الدّنيا و الآخرة»، و قال: «انت منّي بمنزلة هارون من موسي الا انّه، لا نبي بعدي

[liii] . کشف الاسرار، ج3 ص 150. وروي الرّضا عن آبائه عن علي7 قال: «قال لي رسول اللَّه 6: ليس في القيامة راكب غيرنا، و نحن اربعة، فقام اليه رجل من الانصار فقال فداك ابي و أمي انت و من؟ قال: أنا علي البراق، و اخي صالح علي ناقة اللَّه الّتي عقرت، و عمّي حمزة علي ناقتي العضباء، و اخي علي علي ناقة من فوق الجنة، و بيده لواء الحمد ينادي: لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه».

[liv] . همان، ج 3 ص151.

[lv] . همان، ج 5 ص331.

[lvi] . همان، ج 7 ص51.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا